روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

پشه ی هندونه خور 🦟🍉

1405/3/7
21:29

دیشب برای عید قربان خونه ی فامیل دعوت بودیم. داشتم هندونه میخوردم که دیدم ایشون نشسته و خرطومش رو کرده توی هندونه. انگار از مکیدن خون مردم خسته شده و هوس کرده یه چیز جدید امتحان کنه 😁

پ.ن: بچه های امروز، چیزی فراتر از یه گودزیلا هستن. 🫡 توی مهمونی داشتم با یکی از عمه هام حرف میزدم. "سپهر" ، پسر عمه ۶ سالم، توی بغل عمم بود. یهو یکی از بچه های فامیل اومد همینطوری یه لگد محکم به کمر سپهر زد. سپهر گریه ش گرفت. اون بچه هم وقتی دید سپهر گریه ش گرفته، داد و هوار راه انداخت و گفت: سپهر منو اذیت کرده و خیلی بدجنسه. و شروع کرد به گریه کردن و دوید بغل مامانش :/ و همینطوری از هرچی توبیخ و تنبیه بود، جاخالی داد. نکته جالب اینجاست که از یه جایی به بعد، سپهر دیگه گریه نمیکرد ولی اون بچه هنوزم داشت زار میزد و مامانش داشت نوازشش میکرد و میگفت طوری نیست اگه سپهر بچه بدیه، باهاش بازی نکن. 😳 واقعا به امکانات بچه های امروز غبطه میخورم. میتونن یه بچه رو بترکونن و بعدشم طلبکار باشن :/ سبحان الله 🚶‍♂️

یه روز کاملا عادی با نیم وجبی :))))

1405/3/6
16:59

دیدم با یه کمربند، پاهاشو به یه صندلی بسته و داره بارفیکس میره. و حین بارفیکس رفتن، صندلی رو با پاهاش بالا و پایین میبره. 

وقتی دید دارم میخندم، خندش گرفت و نزدیک بود بخوره زمین 😐😂 

گفت میخواد اینجوری قوی تر بشه 🤣🤣 

من با وجودش هیچوقت افسردگی نمیگیرم 😂

...Finally

1405/3/5
19:26

بلاگفا بالاخره باز شد

 

پ.ن: البته احتمالا همچنان اینجا هم خواهم نوشت

هر چی نباشه، بلاگیکس سه ماه منو با آغوش باز پذیرفته

دلم نمیاد همینطوری رهاش کنم :)

برشی از یک کتاب 📖: چرا زنده ایم؟

1405/3/5
12:28

یک دفعه این صحنه را در ذهن خودم به تصویر کشیدم که یک روز در حالی که مشغول نوشتن مقاله ام هستم، قلبم از حرکت می ایستد، از روی میز کارم به زمین می افتم و نوشته ام نصفه کاره خواهد ماند. بعد دوستان و همکارانم مشغول جمع آوری کاغذ ها می شوند و پزشکان هم جسدم را می برند. سرم را تکان دادم تا این گونه افکار از ذهنم دور شود. سکوت کردم، ولی موری به شک و دودلی من پی برده بود. 

موری گفت: فرهنگ تا زمانی که مرگت نزدیک نشود، تو را به فکر کردن به این مسائل ترغیب نمی کند. ما همگی شدیدا دچار خواسته های نفسانی، خودخواهی و غرور شده ایم. مرتب در فکر شغل، خانواده، پول، پرداخت قسط، ماشین جدید، تعمیر شوفاژ خراب و... هستیم و در حقیقت خودمان را گرفتار هزاران کار کوچک کرده ایم. فقط به این دلیل که زندگی را ادامه دهیم و پیش برویم. هیچ وقت یاد نگرفته ایم که لحظه ای هم توقف کنیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم و زندگی خود را بررسی کنیم و از خود بپرسیم، آیا واقعا زندگی فقط در همین چیزها خلاصه می شود؟ یعنی همه ی چیزی که من از زندگی توقع دارم، همین است؟ آیا در این میان چیزی گم نکرده ام؟ 

موری سکوتی کرد و گفت: تو به کسی احتیاج داری که تو را در این مسیر هدایت کند. این مسئله به خودیِ خود اتفاق نمی افتد. 

منظورش را فهمیدم. همه ی ما در زندگی به یک راهنما محتاجیم. و راهنمای من در مقابلم نشسته بود...

وقتی استاد انتقام میگیره :/

1405/3/2
23:32

بچه ها چندین بار الکی سر کلاسش گفتن صدا نیست و اونم باورش شد و کلاس رو تعطیل کرد. بعدش انگار فهمید و دیگه رسما قاطی کرد. گفت شما باید تا مرداد بیاین سر کلاسم. (در حالی که تیر امتحان میدیم و ترم تموم میشه :/)

امروزم قرار بود کلاس جبرانی بذاره ساعت 19:30

بچه ها اومدن سر کلاس. دیدن استاد نیست. فکر کردن کلاس کنسله. رفتن بیرون

بعد استاد یهو 19:50 دو تا فایل صوتی نیم ساعته فرستاد تو ایتا

گفت تا 20:20 وقت دارید خلاصه شو بنویسید و برام بفرستید :/

من که حتی یدونه غیبت ندارم و همیشه خلاصه هامو مرتب و به موقع براش میفرستادم و حتی تکلیف اختیاری انجام میدادم، از این یکی خبر نداشتم :(

کاش دلش به رحم بیاد. کاش به خاطر عدم سوء پیشینه ای که دارم ازم نمره کم نکنه

ولی در همین حین، یه دفعه یادم میاد استاد اصلا شوخی نداره و سه تا از دانشجو هارو تا همین الان انداخته

 

چه دنیای کوچیکی :)

1405/3/1
18:48

روی مبل نشسته بودم و تلویزیون میدیدم. بابام داشت با لپ تاپ کار میکرد. یهو همینجوری ازم پرسید: فلانی رو میشناسی؟ 

گفتم: آره یکی از همکلاسی های دوران دبستانم بود. 

گفت: این ترم یکی از دانشجو های منه =) 

بعدش اسمش رو توی سامانه دانشگاهی گلستان جستجو کرد و عکسش رو دیدم. 

ادامه مطلب ..

رادیاتور... پَر

1405/2/29
15:07

دیشب مادربزرگم برای شام دعوتمون کرده بود. من همراه خانواده نرفتم چون فرداش پرسش کلاسی داشتم. خانواده سوار ماشین شدن و رفتن شهرستان. همینکه به مقصد رسیدن و میخواستن ماشینو خاموش کنن، رادیاتور ماشین ترکید. :/ اونا هم بعد از صرف شام، ماشینو همونجا گذاشتن و با ماشین یکی از اقوام برگشتن خونه. اینکه ماشینمون بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد خراب شد، بیشتر شبیه به یه معجزه بود. اگه قرار بود وسط این مسافت 20 کیلومتری و توی جاده های تاریک و خلوت خراب بشه، اوضاع میتونست خیلی بدتر باشه. حتی تو دل تاریک ترین اتفاقات هم میشه چیزای قشنگی دید.

 

وقتی ریه ها، فرشته ی نجات بدن میشن 🫁

1405/2/28
22:35

وظیفه ریه ها، فقط گرفتن اکسیژن و خارج کردن کربن دی اکسید نیست؛ کار های مهم دیگه ای هم بر عهده دارن که شاید کمتر درباره شون بدونیم: ✍
1️⃣ریه ها از بدن در برابر لخته های خونی محافظت میکنن و نمیذارن لخته های خونی وارد رگ های قلب و مغز بشن و سکته رخ بده. 🫀🧠
2️⃣ریه ها حجم زیادی خون داخل خودشون دارن و در مواقع خونریزی شدید، به کمک بدن میان و بخشی از خون خودشون رو به قلب و داخل جریان خون میفرستن تا مارو نجات بدن. 🩸 :)

📖 اکتشافی از جزوه ی فیزیولوژی مون

 

صفحه قبل
صفحه بعد