روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

بخش دی 📖

1405/3/10
10:27

لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»

«می دونم»

سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»

«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»

«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»

به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...

برشی از یک کتاب 📖: چرا زنده ایم؟

1405/3/5
12:28

یک دفعه این صحنه را در ذهن خودم به تصویر کشیدم که یک روز در حالی که مشغول نوشتن مقاله ام هستم، قلبم از حرکت می ایستد، از روی میز کارم به زمین می افتم و نوشته ام نصفه کاره خواهد ماند. بعد دوستان و همکارانم مشغول جمع آوری کاغذ ها می شوند و پزشکان هم جسدم را می برند. سرم را تکان دادم تا این گونه افکار از ذهنم دور شود. سکوت کردم، ولی موری به شک و دودلی من پی برده بود. 

موری گفت: فرهنگ تا زمانی که مرگت نزدیک نشود، تو را به فکر کردن به این مسائل ترغیب نمی کند. ما همگی شدیدا دچار خواسته های نفسانی، خودخواهی و غرور شده ایم. مرتب در فکر شغل، خانواده، پول، پرداخت قسط، ماشین جدید، تعمیر شوفاژ خراب و... هستیم و در حقیقت خودمان را گرفتار هزاران کار کوچک کرده ایم. فقط به این دلیل که زندگی را ادامه دهیم و پیش برویم. هیچ وقت یاد نگرفته ایم که لحظه ای هم توقف کنیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم و زندگی خود را بررسی کنیم و از خود بپرسیم، آیا واقعا زندگی فقط در همین چیزها خلاصه می شود؟ یعنی همه ی چیزی که من از زندگی توقع دارم، همین است؟ آیا در این میان چیزی گم نکرده ام؟ 

موری سکوتی کرد و گفت: تو به کسی احتیاج داری که تو را در این مسیر هدایت کند. این مسئله به خودیِ خود اتفاق نمی افتد. 

منظورش را فهمیدم. همه ی ما در زندگی به یک راهنما محتاجیم. و راهنمای من در مقابلم نشسته بود...

برشی از یک کتاب📖: منعطف باشیم

1405/2/24
16:53

هر چقدر انعطاف پذیری ما در ارتباط با انسان ها بیشتر باشد و تحمل مان نسبت به تعارض های رفتاری در آدم ها بالاتر برود، احتمال اینکه در ارتباط های پایدار تر و بهتری قرار بگیریم بیشتر است. برای منعطف شدن، احتیاج داریم که گاهی تحمل کنیم، کمتر حرف بزنیم و کمتر واکنش افراطی نشان دهیم. صبور تر باشید نسبت به ویژگی هایی که در آدم ها دوست ندارید. لازم نیست همیشه واکنشی نشان بدهید. آن وقت، هم در دنیای بیرون و هم در درونتان احساس آرامش بیشتری خواهید داشت.

 

پ.ن: این عزیزان چند روزیه که مهمون ما هستن :)

 

 

برشی از یک کتاب📖: وقتی هم دردی، همدردی می آورد

1405/2/20
20:48

چند روزنامه را دیدم که معلوم بود قبل از آمدن من خوانده شده بودند. 

از موری پرسیدم: تو برای دنبال کردن اخبار وقت می گذاری؟ 

موری گفت: بله، مگر عیبی دارد؟ فکر می کنی حالا که دارم می میرم، دیگر نباید از حوادث دنیا خبردار شوم؟ 

گفتم: شاید. 

موری در حالی که آهی می کشید گفت: شاید تو درست می گویی. شاید دیگر نباید آنها را دنبال کنم. چون من که دیگر زنده نخواهم بود تا از عاقبت آنها باخبر شوم؛ ولی حالا که خودم غرق درد و رنج هستم، حس می کنم بیشتر از زمان قبل به مردمی نزدیک شده ام که آنها هم در درد و رنج به سر می برند. دو شب پیش من در تلویزیون مردم بوسنی را می دیدم که به آنها شلیک می شد و آنها می دویدند و کشته می شدند. من گریه کردم. من به قدری با آنها همدردی می کنم که انگار خودم در حال درد کشیدن هستم. من هیچ شناختی نسبت به این آدم ها ندارم. من نمی توانم منظورم را درست توضیح بدهم، ولی من تا حدودی قلبم پیش آنهاست.

اشک در چشمانش حلقه زد و من تلاش کردم موضوع را عوض کنم، ولی او اشک هایش را پاک کرد و با اشاره از من خواست که راحتش بگذارم.

با خودم گفتم جای تعجب است. واقعا  که جای تحسین دارد و غیر قابل باور است. من به عنوان یک خبرنگار، با آدم های زیادی مصاحبه و گفتوگو کرده ام. حتی در تشییع جنازه ی آنها شرکت کرده ام؛ ولی هیچگاه برای آنها اشک نریخته ام. اما موری برای آدم های آن سوی دنیا اشک می ریخت. شاید مرگ بهترین وسیله ی ایجاد تعادل و جوش دهنده ی قلب ها باشد، همان وسیله ای که سبب می شود حتی افراد غریبه برای یکدیگر اشک بریزند.

برشی از یک کتاب 📖: شگفتی های جانواران

1405/2/16
17:05

در کار های گروهی مورچه ها دقت کن. آنها وقتی میخواهند دانه ای را به خانه ببرند، همه با هم جمع میشوند و به همدیگر کمک میدهند. مهارتی که مورچه ها در اینگونه کار های گروهی دارند، انسان ها ندارند. [...] زنبور عسل هم یکی دیگر از شگفتی های آفرینش است. فکر کن چگونه زنبور ها برای ساختن خانه های شش ضلعیِ یک دست و تولید عسل، منظم و دقیق با هم همکاری میکنند. [...] درباره ویژگی های جسمانی پرندگان و آفرینش آنها فکر کن. خدای دانا مقدر کرده که پرندگان در آسمان پرواز کنند. بنابراین، استخوان پرندگان را سبک آفریده و بدنی به آنان عطا کرده که مناسب این کار باشد.

 

 

برشی از یک کتاب📖: وقتی در "ای کاش ها" و "حسرت ها" غرق میشویم

1405/2/12
22:12


همه ی ما از بعضی از تصمیم هایی که در گذشته گرفته ایم پشیمان هستیم. گاهی وقت ها، رابطه هایمان را که مرور می کنیم با "ای کاش های" زیادی روبرو می شویم. [...] اما حواسمان نیست که وقتی می گوییم "ای کاش"، در واقع زمان بندیِ اتفاق ها را نادیده می گیریم و تجربه هایمان را "بی ارزش" تصور می کنیم. اگر "زمان" گذر نمی کرد، ما آنقدر شواهد پیدا نمی کردیم که متوجه شویم رابطه مان با انسان ها مشکل دارد. [...] تجربه های ما با ارزش هستند، اگر برداشت های ما از روابط و دنیای اطرافمان واقع بینانه باشد، همه چیز در زمان مناسب خودش اتفاق می افتد. فقط اعتماد کنید و اجازه دهید اتفاق ها رخ دهند. به خودمان و زمانی که صرف تجربه هایمان کرده ایم احترام بگذاریم. [...] حسرت هایمان به ما کمک می کنند که ادامه ی مسیر را دوباره برنامه ریزی کنیم و به سمت حسرت هایی تکرار شونده حرکت نکنیم. غمِ حسرت، غم شفابخشی است؛ چون یک بخش خاص را در ما بیدار می کند. بخشی که در درون ما است و نمی خواهد گذشته را تکرار کند. کسی که با غمِ حسرت های خود کنار نیاید و سعی در فرار داشته باشد، ممکن است گذشته را دوباره تکرار کند.

برشی از یک کتاب📖: ندانسته های مفید

1405/2/8
14:43

می دانی اگر انسان می دانست چقدر عمر می کند چه می شد؟ زندگی برای او تلخ و ناگوار می شد؛ چون عمر خودش را کوتاه و وقت مرگ خود را نزدیک می دید. مثل کسی که سرمایه اش از دستش رفته یا در حال از دست رفتن است، همیشه در غم تنگدستی و در ترس نابودی مال بود. ترس از خالی شدن کیسه ی زندگانی، برای انسان، از ترس خالی شدن خزانه ی پول و طلا بیشتر است؛ زیرا کسی که مالش از دست می رود، امید دارد که باز کار می کند و به دست می آورد، اما کسی که مرگش را نزدیک می بیند، ناامیدی بر او چیره می شود. از طرف دیگر، اگر انسان بداند قطعا عمرش طولانی است، دیگر کسی جلودارش نخواهد بود...

 

پ.ن: خداروشکر که بعضی چیزا رو نمیدونیم :)

پ.ن2: داشتم زبان میخوندم که کلمات جالبی رو کشف کردم. شبیه هم خونده میشن ولی معنی شون متفاوته.

Costume: لباس محلی

Custom: سنت، رسم

سلام صبح بخیر 🌱

1405/2/7
11:37

برشی از یک کتاب 📖: نعمتِ نوشتن | درباره ی همین نوشتن فکر کن. ما خبر های گذشتگان را از نوشته هایشان میخوانیم و میدانیم و اخبار خودمان را با همین نوشتن برای آیندگان باقی میگذاریم. انسان با نوشتن، میتواند معاملات و حساب و کتابش با دیگران را تنظیم کند. اگر نوشتن نبود، چیزی از تاریخ به دست ما نمیرسید. انسان نمیتوانست نامه یا پیامی به دیگران بفرستد. [...] اگر خدا به انسان زبان گویا و ذهن ادراک کننده نداده بود و انسان مثل سایر حیوانات نمیتوانست سخن بگوید، اگر دست و انگشتان او اینگونه نبود، چگونه میتوانست بنویسد؟ میبینی که حیوانات توان سخن و نوشتن ندارند؛ پس اصل این توان و امکانات، همه از سوی خدای توانا است که به آفریده ی خود لطف کرده است.

برشی از یک کتاب📖: نعمت هایی که کمتر به آنها توجه میکنیم

1405/1/29
18:42

کسی که ناشنوا است، از لذت گفتوگو و شنیدن صدا های دل ربا و آهنگِ خوشِ طبیعت  محروم است. مردم نیز از گفتوگو با او ناتوان اند. او از اخبار و رویداد های اطرافش بی خبر است. انگار در میان جمع غایب است. [...] خدا دست ها را جفت آفریده است. اگر تک می آفرید نمیتوانست بسیاری از کار ها را انجام دهد. نجار و بنا اگر یک دستشان از کار بیوفتد، دیگر نمیتوانند کار کنند. دست ها هر دو کمک کار هم اند.

 

📖 از کتاب دنیای دیدنی

 

پ.ن: علاوه بر این دو مورد، میتونید از خدا ممنون باشید بابت اینکه مثل من، توی گوشتون یه جوش بزرگ و چرکی نزده. 🥴

امروزم بعد از اینکه حموم رفتم ترکید 💀

 

 

صفحه بعد