روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

یه قرار از جنس کتاب 📖

1405/6/8
17:01

با یکی از دوستام قرار گذاشتیم کتابایی که خریدیم و میخونیم رو با هم عوض کنیم. هم زمان این فرصت رو پیدا کردیم که بین هزاران جلد کتاب مختلف هم قدم بزنیم و کتاب های جدیدی برای خریدن در آینده پیدا کنیم. 🤩

پ.ن: توی قسمت صنایع دستی کافه کتابی که رفتیم، این کتابخونه ی فسقلی رو دیدم و خریدمش 😁
خیلی بانمکه :))))

پ.ن۲: ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع) مبارک 🎉🌸

پایانِ شازده کوچولو 📖

1405/6/5
17:08

تموم کردن این کتاب با پخش انیمیشن اش از تلویزیون هم زمان شد :) 

بعضی از تصاویر انیمیشن، دقیقا همون تصاویر توی کتاب بودن و از این بابت حس خوبی منتقل می کرد. دیدن تصاویر همون کتابی که می خونی توی تلویزیون، تجربه ی جالبی بود و اینطوری با داستانش تونستم بیشتر از قبل ارتباط بگیرم. 👌

تازه ادبیات فرانسه رو جدی جدی کشف کردم. 😀 امیدوارم بعدا کتاب های بیشتری درباره ی این سبک بخونم.

گوجه ی عجیب

1405/5/29
23:45

توی دورهمی داشتیم با فامیل شام میخوردیم که خالم از اینا سر سفره رونمایی کرد. گفت اینارو همسایه شون کاشته و اسمش "گوجه گلابی" یه. شکلش و رنگش کاملا شبیه گلابیه ولی دقیقا مزه ی گوجه میده 🫡 خیلی جالب بود. دو تاشو از سر سفره کش رفتم تا با دقت بیشتر نگاشون کنم. تا اکتشافاتی دیگر بدرود 🤓

ادامه مطلب ..

یه شاهکار از هوش مصنوعی ⚡

1405/5/25
21:56

اینو یکی از بچه ها برای امتحان روانشناسی درست کرده بود و برام فرستاد. خیلی خوشم اومد. 🔥😃

بعدش تصمیم گرفتم خودم یکی از اینا برای مرور مطالب آزمایشگاه شیمی بسازم. و نتیجه شد این 🤩

توی بخش اعداد و تصاویر کوچیک میتونست بهتر باشه ولی بازم خیلی خفن و به درد بخوره 👌

 

ادامه مطلب ..

چهارشنبه

1405/5/17
02:13

سر امتحان بافت شناسی با این صحنه مواجه شدیم. بعد از امتحان، با دوتا از علما به اختلاف خوردم. اونا میگفتن سلول شماره ۳ لَنفوسیته. ولی من میگفتم مونوسیته چون یه خمیدگی خیلی کوچیک داره 🤏

 از استاد پرسیدیم و گفت مونوسیته :)

.

بعد از امتحان، بابای یکی از بچه ها لطف کرد و مارو همراه خودشون برگردوند خونه =) 

بنده خدا فکر کنم به تعارف و احترام، آلرژی داشت. چون وقتی دید زیاد تعارف میکنم، بهم گفت: "اگه یه بار دیگه تعارف کنی وسط بیابون پیاده ت میکنم." 🔪😂 بنابراین تو مابقی مسیر، سکوت کردم و از پنجره ی ماشین به افق خیره شدم :/ 

.

پ.ن: کتاب هایی که سفارش داده بودم رسید. ولی جلد کتاب "آب نبات پسته ای" رو دوست ندارم

اونی که من دیدم و سفارش دادم یه شکل دیگه بود :( 

پ.ن۲: استاد نمونه به این میگن. هنوز ۴ ساعت از امتحان دادنمون نگذشته ولی برگه هارو تصحیح کرده و نمره های بافت شناسی رو گذاشته تو سامانه. ۱۹ شدم. نسبت به ضخامت کتابش نمره ی خیلی خوبیه. خداروشکر 🌱 

.

.

پنجشنبه

داشتم مسواک میزدم و دهنم پر از کف خمیردندون بود که نیم وجبی اومد یه چیزی ازم پرسید. برای اینکه بتونم سریع جوابش رو بدم خمیر دندون رو قورت دادم. بعدش به این فکر افتادم که نکنه خوردن خمیر دندون خطرناک باشه؟ 🤔

رفتم از هوش مصنوعی پرسیدم...

 و فهمیدم خیلی خطرناکه :| 

تشنج؟ مشکل قلبی؟!

خوندنش یه آرامش خاصی رو ازم گرفت 😂 همین چند وقت پیش برای ضربان قلبم رفتم دکتر

تازه دهنمم پر بود. فکر کنم خیلی خوردم. الان یه "حاجییی نمیرممم" خاصی تو چشمامه  

جمعه

 خب من هنوز زندم :) 

و اینکه به لطف خدا عادت تمرین زبان ۲۵۰ روزه شد ⚡🌱

یار های مهربان بیشتری در راهند

1405/5/11
00:07

دو تا از کتاب هایی که بقیه بهم معرفی کردن رو سفارش دادم. لیست کتاب های مورد علاقم چند ماهی بود که داشت خاک می خورد. امیدوارم کتاب های قشنگی باشن. 

پ.ن: سایت ایران کتاب روی بعضی از کتاب هاش ۲۰ تا ۳۰ درصد تخفیف گذاشته. هنوزم تخفیفش برقراره و میتونید استفاده کنید.

بخش دی 📖

1405/3/10
10:27

لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»

«می دونم»

سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»

«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»

«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»

به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...

برشی از یک کتاب 📖: چرا زنده ایم؟

1405/3/5
12:28

یک دفعه این صحنه را در ذهن خودم به تصویر کشیدم که یک روز در حالی که مشغول نوشتن مقاله ام هستم، قلبم از حرکت می ایستد، از روی میز کارم به زمین می افتم و نوشته ام نصفه کاره خواهد ماند. بعد دوستان و همکارانم مشغول جمع آوری کاغذ ها می شوند و پزشکان هم جسدم را می برند. سرم را تکان دادم تا این گونه افکار از ذهنم دور شود. سکوت کردم، ولی موری به شک و دودلی من پی برده بود. 

موری گفت: فرهنگ تا زمانی که مرگت نزدیک نشود، تو را به فکر کردن به این مسائل ترغیب نمی کند. ما همگی شدیدا دچار خواسته های نفسانی، خودخواهی و غرور شده ایم. مرتب در فکر شغل، خانواده، پول، پرداخت قسط، ماشین جدید، تعمیر شوفاژ خراب و... هستیم و در حقیقت خودمان را گرفتار هزاران کار کوچک کرده ایم. فقط به این دلیل که زندگی را ادامه دهیم و پیش برویم. هیچ وقت یاد نگرفته ایم که لحظه ای هم توقف کنیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم و زندگی خود را بررسی کنیم و از خود بپرسیم، آیا واقعا زندگی فقط در همین چیزها خلاصه می شود؟ یعنی همه ی چیزی که من از زندگی توقع دارم، همین است؟ آیا در این میان چیزی گم نکرده ام؟ 

موری سکوتی کرد و گفت: تو به کسی احتیاج داری که تو را در این مسیر هدایت کند. این مسئله به خودیِ خود اتفاق نمی افتد. 

منظورش را فهمیدم. همه ی ما در زندگی به یک راهنما محتاجیم. و راهنمای من در مقابلم نشسته بود...

برشی از یک کتاب📖: منعطف باشیم

1405/2/24
16:53

هر چقدر انعطاف پذیری ما در ارتباط با انسان ها بیشتر باشد و تحمل مان نسبت به تعارض های رفتاری در آدم ها بالاتر برود، احتمال اینکه در ارتباط های پایدار تر و بهتری قرار بگیریم بیشتر است. برای منعطف شدن، احتیاج داریم که گاهی تحمل کنیم، کمتر حرف بزنیم و کمتر واکنش افراطی نشان دهیم. صبور تر باشید نسبت به ویژگی هایی که در آدم ها دوست ندارید. لازم نیست همیشه واکنشی نشان بدهید. آن وقت، هم در دنیای بیرون و هم در درونتان احساس آرامش بیشتری خواهید داشت.

 

پ.ن: این عزیزان چند روزیه که مهمون ما هستن :)

 

 

صفحه بعد