دیشب مادربزرگم برای شام دعوتمون کرده بود. من همراه خانواده نرفتم چون فرداش پرسش کلاسی داشتم. خانواده سوار ماشین شدن و رفتن شهرستان. همینکه به مقصد رسیدن و میخواستن ماشینو خاموش کنن، رادیاتور ماشین ترکید. :/ اونا هم بعد از صرف شام، ماشینو همونجا گذاشتن و با ماشین یکی از اقوام برگشتن خونه. اینکه ماشینمون بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد خراب شد، بیشتر شبیه به یه معجزه بود. اگه قرار بود وسط این مسافت 20 کیلومتری و توی جاده های تاریک و خلوت خراب بشه، اوضاع میتونست خیلی بدتر باشه. حتی تو دل تاریک ترین اتفاقات هم میشه چیزای قشنگی دید.










