
یک دفعه این صحنه را در ذهن خودم به تصویر کشیدم که یک روز در حالی که مشغول نوشتن مقاله ام هستم، قلبم از حرکت می ایستد، از روی میز کارم به زمین می افتم و نوشته ام نصفه کاره خواهد ماند. بعد دوستان و همکارانم مشغول جمع آوری کاغذ ها می شوند و پزشکان هم جسدم را می برند. سرم را تکان دادم تا این گونه افکار از ذهنم دور شود. سکوت کردم، ولی موری به شک و دودلی من پی برده بود.
موری گفت: فرهنگ تا زمانی که مرگت نزدیک نشود، تو را به فکر کردن به این مسائل ترغیب نمی کند. ما همگی شدیدا دچار خواسته های نفسانی، خودخواهی و غرور شده ایم. مرتب در فکر شغل، خانواده، پول، پرداخت قسط، ماشین جدید، تعمیر شوفاژ خراب و... هستیم و در حقیقت خودمان را گرفتار هزاران کار کوچک کرده ایم. فقط به این دلیل که زندگی را ادامه دهیم و پیش برویم. هیچ وقت یاد نگرفته ایم که لحظه ای هم توقف کنیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم و زندگی خود را بررسی کنیم و از خود بپرسیم، آیا واقعا زندگی فقط در همین چیزها خلاصه می شود؟ یعنی همه ی چیزی که من از زندگی توقع دارم، همین است؟ آیا در این میان چیزی گم نکرده ام؟
موری سکوتی کرد و گفت: تو به کسی احتیاج داری که تو را در این مسیر هدایت کند. این مسئله به خودیِ خود اتفاق نمی افتد.
منظورش را فهمیدم. همه ی ما در زندگی به یک راهنما محتاجیم. و راهنمای من در مقابلم نشسته بود...










