روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

Gunner Man

1405/2/27
10:09

هفته پیش که تولد یکی از فسقلی های فامیل بود، برای هدیه ی تولدش یه تفنگ M16 خریدیم که هم تیر چسبونکی میزد، هم تیر ژله ای پرتاب میکرد و هم نارنجک پرت میکرد. لعنتی خیلی خفن بود :/

وقتی فسقلی کادوی مارو باز کرد، گفتم: "بیا تا یادت بدم باهاش کار کنی." و تفنگ رو برداشتم. مشغول راه انداختنش بودم که نیم وجبی اومد پیشم: 

+متین تو انگار خیلی بیشتر از بچه ها برای باز شدن این تفنگ ذوق داری 😁

درست فهمیده بود :)

ادامه مطلب ..

برشی از یک کتاب📖: منعطف باشیم

1405/2/24
16:53

هر چقدر انعطاف پذیری ما در ارتباط با انسان ها بیشتر باشد و تحمل مان نسبت به تعارض های رفتاری در آدم ها بالاتر برود، احتمال اینکه در ارتباط های پایدار تر و بهتری قرار بگیریم بیشتر است. برای منعطف شدن، احتیاج داریم که گاهی تحمل کنیم، کمتر حرف بزنیم و کمتر واکنش افراطی نشان دهیم. صبور تر باشید نسبت به ویژگی هایی که در آدم ها دوست ندارید. لازم نیست همیشه واکنشی نشان بدهید. آن وقت، هم در دنیای بیرون و هم در درونتان احساس آرامش بیشتری خواهید داشت.

 

پ.ن: این عزیزان چند روزیه که مهمون ما هستن :)

 

 

عبرت؟ شاید...

1405/2/23
23:16


ما انسان ها ذاتا قدرنشناس ایم. نسبت به داشته هامون بی تفاوتیم و معمولا تا اون چیزی که در اختیار داشتیم رو از دست ندیدم، نمیتونیم ارزش و اهمیتش رو درک کنیم. 
مثلا خود من تا قبل از عصر امروز، سرم گیج نمیرفت، موقع راه رفتن، تلو تلو نمیخوردم و مسافت های چند متری رو بدون تکیه دادن به دیوار میتونستم طی کنم و اصلا فکرشم نمیکردم دیگه قرار نیست از پس این کار ها بر بیام. 
 روی یه برگه درباره ی این اتفاق نوشتم که اگه دوباره تونستم درست راه برم، یادم بمونه راه رفتنم یه اتفاق معمولی نیست.
 

پ.ن: میتونه نشونه ی چربی خون باشه. زمینه ارثی هم دارم. مامان بزرگم و خالم داشتن. 

ولی ای کاش برطرف بشه. ای کاش نشونه اون بیماری نباشه. دو روز دیگه تولد یکی از فسقلی های فامیله و دلم نمیخواد از خوردن کیک تولد محروم بشم :/
 

برشی از یک کتاب📖: وقتی هم دردی، همدردی می آورد

1405/2/20
20:48

چند روزنامه را دیدم که معلوم بود قبل از آمدن من خوانده شده بودند. 

از موری پرسیدم: تو برای دنبال کردن اخبار وقت می گذاری؟ 

موری گفت: بله، مگر عیبی دارد؟ فکر می کنی حالا که دارم می میرم، دیگر نباید از حوادث دنیا خبردار شوم؟ 

گفتم: شاید. 

موری در حالی که آهی می کشید گفت: شاید تو درست می گویی. شاید دیگر نباید آنها را دنبال کنم. چون من که دیگر زنده نخواهم بود تا از عاقبت آنها باخبر شوم؛ ولی حالا که خودم غرق درد و رنج هستم، حس می کنم بیشتر از زمان قبل به مردمی نزدیک شده ام که آنها هم در درد و رنج به سر می برند. دو شب پیش من در تلویزیون مردم بوسنی را می دیدم که به آنها شلیک می شد و آنها می دویدند و کشته می شدند. من گریه کردم. من به قدری با آنها همدردی می کنم که انگار خودم در حال درد کشیدن هستم. من هیچ شناختی نسبت به این آدم ها ندارم. من نمی توانم منظورم را درست توضیح بدهم، ولی من تا حدودی قلبم پیش آنهاست.

اشک در چشمانش حلقه زد و من تلاش کردم موضوع را عوض کنم، ولی او اشک هایش را پاک کرد و با اشاره از من خواست که راحتش بگذارم.

با خودم گفتم جای تعجب است. واقعا  که جای تحسین دارد و غیر قابل باور است. من به عنوان یک خبرنگار، با آدم های زیادی مصاحبه و گفتوگو کرده ام. حتی در تشییع جنازه ی آنها شرکت کرده ام؛ ولی هیچگاه برای آنها اشک نریخته ام. اما موری برای آدم های آن سوی دنیا اشک می ریخت. شاید مرگ بهترین وسیله ی ایجاد تعادل و جوش دهنده ی قلب ها باشد، همان وسیله ای که سبب می شود حتی افراد غریبه برای یکدیگر اشک بریزند.

مزایای خوشبینی

1405/2/20
14:26

افراد خوشبین سلامت جسمی بیشتری دارند و در مقایسه با افراد بدبین، کمتر دچار بیماری های عفونی می شوند. خوشبین ها در مواقع استرس کمتر دچار نشانه های جسمی نظیر سرگیجه، خستگی و گرفتگی عضلات می شوند. بیماران سرطانیِ خوشبین، بیشتر عمر می کنند و به طور کلی، افراد خوشبین طول عمر بیشتری دارند. 

منبع: جزوه روانشناسی مون 📖

استادِ بی رحم :(

1405/2/19
15:43

خسته ام... مثل دانشجویی که از تک تک حرفای استاد جزوه مینویسه و حفظشون میکنه؛ ولی وقتی همین توضیحات رو به استاد ارائه میده، یهو استاد میگه من اصلا همچین حرفی نزدم. 🫠 

پ.ن: و منِ طفلکی رو بگو که اینقدر به خودم بی اعتمادم که باورم شده بود که استاد همچین درسایی نداده؛ و بعد از اینکه بچه ها هم صداشون در اومد، تازه یکم به خودم اومدم...

به مقداری خودباوری جهت مقابله با اساتید غیر قابل پیش بینی نیاز دارم.

 

 

رکورد مطالعاتی 🔥🌱

1405/2/18
23:03

وسطای مطالعه دیگه رسما خسته شدم. روح و جسمم دیگه کشش نداشت. موقتا پرچم تسلیم رو بالا بردم و عقب نشینی کردم. 🏳 نهارم رو خوردم و دنبال راهی میگشتم تا بتونم دوباره انگیزه بگیرم و از بقیه ی روز استفاده کنم. یاد مطلبی افتادم که قبلا در اینترنت خونده بودم. نوشته بود "یکی از راه های تشویق کردن خودمون برای انجام فعالیت های روزمره مون، اینه که یه جایزه برای خودمون تعیین کنیم" . امتحانش کردم و سعی کردم یه جایزه ی جذاب و انگیزه بخش برای خودم پیدا کنم. در نهایت، یدونه بستنی شکلاتی سطلی بزرگ و یه بسته نودل گذاشتم برای جایزه. و به طرز عجیبی جواب داد =) ذهنم به شدت ذوق کرد و عین شیر رفت تو دل درس. و به این ترتیب، ۱۰ واحد فعالیت مفید برای امروز انجام شد و یه رکورد جدید روزانه به ثبت رسید. و حالا این دوتا عزیز، روی میزم هستن و دارن بهم چشمک میزنن D:

جاتون خالی :)

رگ های هوشمند !

1405/2/18
16:39

بدن ما تا حد زیادی میتونه میزان اکسیژن خون خودش رو در حالت پایدار نگه داره. اگه میزان اکسیژن خون در یک قسمت از بدن پایین بیاد و برای مدت طولانی پایین بمونه، تعداد و اندازه ی رگ های اون قسمت بدن بیشتر میشه تا این کمبود رو جبران کنه :)   از جزوه فیزیولوژی هم چیزای قشنگی میشه نوشت.

 

پ.ن: سر تمرین زبان، به نکته جالبی رسیدم. من همیشه عددی مثل 1701 رو اینطور میخوندم:

seventeen zero one

ولی به نظر میاد حالت درست دیگه ای هم برای خوندن این عدد وجود داره:

 Seventeen O one

داشتم یه کتاب صوتی میخوندم که دیدم اینطوری میخونه

 

 

صفحه قبل
صفحه بعد