در کار های گروهی مورچه ها دقت کن. آنها وقتی میخواهند دانه ای را به خانه ببرند، همه با هم جمع میشوند و به همدیگر کمک میدهند. مهارتی که مورچه ها در اینگونه کار های گروهی دارند، انسان ها ندارند. [...] زنبور عسل هم یکی دیگر از شگفتی های آفرینش است. فکر کن چگونه زنبور ها برای ساختن خانه های شش ضلعیِ یک دست و تولید عسل، منظم و دقیق با هم همکاری میکنند. [...] درباره ویژگی های جسمانی پرندگان و آفرینش آنها فکر کن. خدای دانا مقدر کرده که پرندگان در آسمان پرواز کنند. بنابراین، استخوان پرندگان را سبک آفریده و بدنی به آنان عطا کرده که مناسب این کار باشد.
همه ی ما از بعضی از تصمیم هایی که در گذشته گرفته ایم پشیمان هستیم. گاهی وقت ها، رابطه هایمان را که مرور می کنیم با "ای کاش های" زیادی روبرو می شویم. [...] اما حواسمان نیست که وقتی می گوییم "ای کاش"، در واقع زمان بندیِ اتفاق ها را نادیده می گیریم و تجربه هایمان را "بی ارزش" تصور می کنیم. اگر "زمان" گذر نمی کرد، ما آنقدر شواهد پیدا نمی کردیم که متوجه شویم رابطه مان با انسان ها مشکل دارد. [...] تجربه های ما با ارزش هستند، اگر برداشت های ما از روابط و دنیای اطرافمان واقع بینانه باشد، همه چیز در زمان مناسب خودش اتفاق می افتد. فقط اعتماد کنید و اجازه دهید اتفاق ها رخ دهند. به خودمان و زمانی که صرف تجربه هایمان کرده ایم احترام بگذاریم. [...] حسرت هایمان به ما کمک می کنند که ادامه ی مسیر را دوباره برنامه ریزی کنیم و به سمت حسرت هایی تکرار شونده حرکت نکنیم. غمِ حسرت، غم شفابخشی است؛ چون یک بخش خاص را در ما بیدار می کند. بخشی که در درون ما است و نمی خواهد گذشته را تکرار کند. کسی که با غمِ حسرت های خود کنار نیاید و سعی در فرار داشته باشد، ممکن است گذشته را دوباره تکرار کند.
دیروز هر چی تلاش نکردم نتونستم وارد بلاگیکس بشم. کم کم باور کرده بودم که سومین پناهگاهی که داشتم نابود شده و آخرین چراغ امیدم رو به خاموشی رفت :( محکوم بودم به برگشتن به دفتر کاغذی
چقدر خوبه که هستی بلاگیکس عزیز :)
پ.ن: یک جمله کوتاه و زیبا از کتابی که امروز خوندم 📖
آذر پارسال بود که {احساس ناکافی بودن} و {سردرگمی های فکری} باعث شد به این نتیجه برسم که نیاز به یه حرکت مثبت و پیوسته توی زندگیم دارم. و شروعش کردم. توی بلاگفا 50 روزه شدنش رو جشن گرفتم. بعد از اینکه جنگ شد و بلاگفا ترکید، توی بلاگ اسکای از 100 روزگیش گفتم. و بعد از اینکه بلاگ اسکای هم منهدم شد، اینجا 150 روزگی نهال استمرار رو جشن میگیرم :) ایشالا هممون بتونیم استمرار و عادت های مفید رو توی زندگیمون جا بدیم 🌱
امیدوارم بتونم 200 روزگیش رو ببینم. و فراتر از اون...
پ.ن: چند روزیه که تصمیم گرفتم طی یک حرکت انقلابی، برای بهتر یاد گرفتن گرامر، جزوه بنویسم. حالا کسی که همیشه از جزوه نوشتن و جزوه خوندن فراری بود، داره خودش داوطلبانه برای یادگیری بهتر جزوه مینویسه 😂 خیلی چیزا نسبت به سه چهار سال پیش در من عوض شده...
می دانی اگر انسان می دانست چقدر عمر می کند چه می شد؟ زندگی برای او تلخ و ناگوار می شد؛ چون عمر خودش را کوتاه و وقت مرگ خود را نزدیک می دید. مثل کسی که سرمایه اش از دستش رفته یا در حال از دست رفتن است، همیشه در غم تنگدستی و در ترس نابودی مال بود. ترس از خالی شدن کیسه ی زندگانی، برای انسان، از ترس خالی شدن خزانه ی پول و طلا بیشتر است؛ زیرا کسی که مالش از دست می رود، امید دارد که باز کار می کند و به دست می آورد، اما کسی که مرگش را نزدیک می بیند، ناامیدی بر او چیره می شود. از طرف دیگر، اگر انسان بداند قطعا عمرش طولانی است، دیگر کسی جلودارش نخواهد بود...
پ.ن: خداروشکر که بعضی چیزا رو نمیدونیم :)
پ.ن2: داشتم زبان میخوندم که کلمات جالبی رو کشف کردم. شبیه هم خونده میشن ولی معنی شون متفاوته.
برشی از یک کتاب 📖: نعمتِ نوشتن | درباره ی همین نوشتن فکر کن. ما خبر های گذشتگان را از نوشته هایشان میخوانیم و میدانیم و اخبار خودمان را با همین نوشتن برای آیندگان باقی میگذاریم. انسان با نوشتن، میتواند معاملات و حساب و کتابش با دیگران را تنظیم کند. اگر نوشتن نبود، چیزی از تاریخ به دست ما نمیرسید. انسان نمیتوانست نامه یا پیامی به دیگران بفرستد. [...] اگر خدا به انسان زبان گویا و ذهن ادراک کننده نداده بود و انسان مثل سایر حیوانات نمیتوانست سخن بگوید، اگر دست و انگشتان او اینگونه نبود، چگونه میتوانست بنویسد؟ میبینی که حیوانات توان سخن و نوشتن ندارند؛ پس اصل این توان و امکانات، همه از سوی خدای توانا است که به آفریده ی خود لطف کرده است.