کتاب ها همان کتاب ها بودند و پیانو همان پیانو. هنوز جای خالی گربه اش حس میشد و شغلی نداشت. هنوز هم حس عجیبی نسبت به زندگی پیش رویش داشت؛ اما به هر حال حس و حالش فرق میکرد...

فرق میکرد چون دیگر فکر نمیکرد هدفش در این زندگی، برآورده کردن انتظاراتِ دیگران است. دیگر فکر نمیکرد فقط با داشتنِ بهترین دختر، خواهر، همسر، مادر و حتی کارفرما میتواند خوشبختی حقیقی را حس کند. حس و حالش فرق میکرد چون زنده بود، آن هم در شرایطی که مرگ را با چشمان خودش دیده بود. شیرین تر این بود که خودش زندگی را انتخاب کرده بود. چون زندگی های احتمالی زیادی را دیده و حس کرده بود و به وسعت زندگی پی برده بود. میدانست در زندگی، سازوکار های متفاوتی وجود دارد. میدانست در وجودش به جز افسردگی و ناامیدی و پریشانی، چیز های دیگری هم وجود دارد. و همین به او امید میداد و باعث میشد از تهِ قلبش از اینکه زنده است شکرگزار باشد. او میدانست که پتانسیلِ این را دارد که از تماشای آسمانِ زیبا و فیلم های کمدیِ نه چندان سطح بالای رایان بیلی و گوش دادن به موسیقی های دلنشین و حرف زدن با عزیزان و حتی شنیدنِ تپشِ قلب خودش هم لذت ببرد.

 

و در نهایت، ذهنم در ساحلِ صفحه آخر کتاب، لنگر انداخت. مدت ها بود که کتاب داستان طولانی و دنباله دار نخونده بودم. تجربه خیلی جالبی بود. جالبه که هر موقع ذهنم از سر و کله زدن با درس و جزوه خسته میشد، به پیشنهادِ درس خوندن بیشتر، نه میگفتم؛ ولی هیچوقت با خوندن این کتاب مشکلی نداشتم و همیشه آماده بودم بین صفحه هاش غرق بشم.

پس اشتباه فکر میکردم 🙇‍♂️

خوندن کتاب داستان و رمان اصلا کار بیهوده ای نیست. میتونه یه بهونه کوچیک برای فاصله گرفتن از روزمرگی ها و کشف احساسات مختلف باشه.

احساس میکنم بیش از حد به عقل و منطق بها دادم.

دورتادورم پر از کتاب های درسی، علمی و توسعه فردیه. 

ولی حالا میفهمم چقدر نیاز به کتابایی دارم که موقع خستگی، بتونم بهشون پناه ببرم و بتونن احساسات رو در من بیدار کنن. 🌱

بی صبرانه منتظرم کتاب های رمان و داستان دیگه ای رو به کتابخونه ام اضافه کنم و در این خصوص، انگشتم روی ماشه است.