روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

سورپرایز نیمه شب

1405/3/21
01:06

رفتم آشپزخونه. میخواستم برای قبل از خواب، شیر گرم کنم. پدرم روی یکی از صندلی های میز نهارخوری نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد. اومدم زیر اجاق گاز رو روشن کنم که گفت فندک اجاق گاز رو نزن، فلشی که به لپ تاپ وصله قطع میشه.

گفتم: یعنی چی چه ربطی داره؟! 😐

گفت: یه لحظه بزن تا بفهمی

فندک اجاق گاز رو زدم و صدای قطع شدن فلش اومد :|

بابام گفت چند روزه متوجه این موضوع شده

ولی خب ایشونم نمیدونست چرا این اتفاق میوفته. فردا راجبش جستوجو میکنم. امیدوارم دلیل قانع کننده ای پیدا کنم.

 

بفرمایید فِلاکو

1405/3/18
12:43

مادرم نوآوری به خرج داد و یه غذای جدید اختراع کرد. 

شبیه کوکو عه ولی مواد فلافل توشه. 

تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم فِلاکو :دی 

قبلا هم همچین نوآوری هایی توی ساندویچ فروشی ها دیده بودم. 

مثلا ساندویچ کافِل (کالباس و فلافل) 

یا هافِل (هات داگ و فلافل)

خونه که چه عرض کنم، بیشتر شبیه موزه ی حشراته

1405/3/17
18:25

صبح یه سوسک زرد رنگ فسقلی دیدم که داشت روی فرش پیاده روی می کرد. به این فکر افتادم که شاید بتونن فصل های بعدی مستند "راز بقا" رو توی خونه ی ما ضبط کنن. ماشالا تنوع زیستی حشراتش حرف نداره :/

فکر کنم این ایده ی مستند خیلی موفق بشه. چون چند ساعت بعد یه حشره ی غول پیکر 5 6 سانتی متری با سرعت از پنجره اومد داخل اتاق و بعد از اینکه محکم خورد توی دیوار، افتاد زمین. 

چند ثانیه بعد، یه گنجشک اومد اطراف پنجره پرواز کرد و بعد از کلی سر و صدا کردن رفت.

فهمیدم حشره ی بیچاره داشته از دست گنجیشکه فرار می کرده. برای همین هول کرده و با مغز رفته تو دیوار 😂😂

زنده گرفتیمش و در آغوش طبیعت رهاش کردیم. فقط مشکل اینجا بود که در زمان گرفتنِ حشره ی نگون بخت، یکی از پاهاش کنده شد :/

واقعا متاثر شدم. طفلکی همینجوری تو ترومای گنجیشکی بود تازه یه پاشم از دست داد

امیدوارم به زندگی با 5 تا پا عادت کنه. از خورده شدن توسط گنجیشک که بهتره 🤷‍♂️

اسکناس 3 تومنی

1405/3/16
00:05

اتفاقی توی یه سایت که اسکناس و سکه های قدیمی برای کلکسیون میفروخت داشتم میچرخیدم. اینو دیدم و خیلی برام جالب بود. فکر میکردم بانک ها برای چاپ پول از همون ابتدا، از الگوی عددی ۱، ۲ ، ۵ ، ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰، ۱۰۰ پیروی میکردن؛ ولی انگار اینطور نبوده. حداقل تو کشور خودمون نه

محاکمه ی اشتباه

1405/3/15
14:29

صبح داشتم برای صبحونه املت درست میکردم که دادِ پدرم رفت هوا. قسمتی از کیسه برنج، تیره شده بود و بوی سرکه می داد. انگشت های اتهام فوراً نیم وجبی رو نشونه گرفت. نیم وجبی علاقه ی زیادی به قاطی کردن ادویه ها و مواد مختلف با همدیگه داره و اینجوری فکر میکنه تونسته یه ترکیب شیمیایی خفن بسازه. (شاید این از عوارض جانبی تماشای سریال Breaking Bad باشه😅). کسی با حکم صادر شده مخالفتی نکرد و بلافاصله علیه نیم وجبی پرونده قضایی تشکیل شد. قرار شد بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار بشه، با یه سلام و احوال پرسی گرم روبرو بشه :(

قرار شد برنج هارو روی یه سینی بریزیم تا اون قسمتیش که خراب نشده رو جدا کنیم. وقتی داشتیم گونی برنج رو خالی میکردیم، یهو یه پلاستیک از داخل کیسه افتاد بیرون. توی پلاستیک یه کاهوی فاسد شده بود که مایع تیره رنگی ازش بیرون زده بود. معلوم شد علت تیره شدن کیسه، یه کاهو بوده. کاهویی که قرار بوده برای سالاد استفاده بشه و برای اینکه خورده نشه، توی کیسه گذاشتنش و بعد یادشون رفته بردارنش. در نتیجه ثابت شد شیمی دان خونه ی ما بی گناه بوده :)

بعد این اتفاق، یه سر به دانشمندمون زدم. روی تختش غرق خواب بود. بی خبر از همه جا 😪

 

سلام صبح بخیر ☕🌱

1405/3/13
10:10

مادرم میگفت میخواد شیر هارو تبدیل به ماست کنه. گفت برای درست کردن ماست از شیر ، باید کمی ماست آماده هم استفاده بشه. 

ولی من برام این سوال پیش اومد که اگه برای درست کردن ماست به ماست نیاز داریم، پس اولین ماست خودش چطوری درست شده؟ 😅 

ازش پرسیدم ولی اونم جوابی برای این سوال نداشت.

برم از هوش مصنوعی بپرسم 🏃

شبیخون سوسکی 🪳

1405/3/11
09:52


بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم.
و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝
نیم وجبی از خواب بیدار شد:
+ چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم
فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم"
قابلی نداشت 🙂‍↕️🌹
چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/
 


بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O
من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶‍♂️
و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته
خدایا خودت رحم کن 💀

بخش دی 📖

1405/3/10
10:27

لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»

«می دونم»

سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»

«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»

«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»

به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...

صفحه قبل
صفحه بعد