روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

شنبه ی پر ماجرا

1405/6/30
16:35

بچه ها رای دادن که کلاس ها از همین شنبه شروع بشه. و این شد که کوله بار علم خود را بستیم و راهی دانشگاه شدیم. 🎒 

در اولین جلسه کلاس خون شناسی، قرار شد از همدیگه خون بگیریم و تست هماتوکریت رو انجام بدیم. با یکی از همکلاسی هام گروه تشکیل دادیم و هم گروهیم اومد از دست چپم خون بگیره. سوزن سرنگ رو وارد دستم کرد ولی نتونست رگ دستم رو پیدا کنه و خون وارد سرنگ نشد. استاد اومد از همون نقطه خون بگیره ولی بازم نشد. یه دفعه سرگیجه ی عجیبی گرفتم. از استاد اجازه گرفتم که برم آب بزنم به صورتم. از روی صندلی بلند شدم. ولی هنوز دو قدم بر نداشته بودم که چشمام سیاهی رفت و بعدش نفهمیدم چی شد. آخرین چیزی که فهمیدم، صدای زمین خوردن بود...
 

ادامه مطلب ..

سوال عجیب آیین نامه :/

1405/6/26
09:54

یکشنبه این هفته امتحان آیین نامه رانندگی داشتم. توی یکی از سوالاش این تابلو رو داده بود و پرسیده بود معنیش چیه. و دو تا از گزینه های سوال این بود: 

الف) ریزش سنگ 

ب) ریزش کوه 

زدم ریزش کوه. بعد دیدم کتاب آیین نامه نوشته ریزش سنگ

خب فرقشون چیه؟! 😳😂

واقعا برام سوال شد که دونستن چنین جزئیات ریزی از اسم تابلو ها چه تاثیر مثبتی روی مهارت رانندگی ما در آینده داره؟ 🤔😅

خوشبختی اگر...

1405/6/17
19:59

● چیز جدیدی برای یاد گرفتن سراغ داری 🧠 

ویدئو اول: این یه پروتئینه به اسم کینزین که مثل یه پستچی، مواد مختلف رو توی سلول جابجا می کنه. کینزین برای حرکت داخل سلول، از دو بخش پا مانند استفاده می کنه و حرکتش شبیه قدم زدن انسانه !

 ویدئو دوم: زمانی که ما مطلب جدیدی رو یاد می گیریم، اتصالات جدیدی بین نورون های مغز شکل می گیره. درست مثل همین الان... 

ادامه مطلب ..

یه قرار از جنس کتاب 📖

1405/6/8
17:01

با یکی از دوستام قرار گذاشتیم کتابایی که خریدیم و میخونیم رو با هم عوض کنیم. هم زمان این فرصت رو پیدا کردیم که بین هزاران جلد کتاب مختلف هم قدم بزنیم و کتاب های جدیدی برای خریدن در آینده پیدا کنیم. 🤩

پ.ن: توی قسمت صنایع دستی کافه کتابی که رفتیم، این کتابخونه ی فسقلی رو دیدم و خریدمش 😁
خیلی بانمکه :))))

پ.ن۲: ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع) مبارک 🎉🌸

پایانِ شازده کوچولو 📖

1405/6/5
17:08

تموم کردن این کتاب با پخش انیمیشن اش از تلویزیون هم زمان شد :) 

بعضی از تصاویر انیمیشن، دقیقا همون تصاویر توی کتاب بودن و از این بابت حس خوبی منتقل می کرد. دیدن تصاویر همون کتابی که می خونی توی تلویزیون، تجربه ی جالبی بود و اینطوری با داستانش تونستم بیشتر از قبل ارتباط بگیرم. 👌

تازه ادبیات فرانسه رو جدی جدی کشف کردم. 😀 امیدوارم بعدا کتاب های بیشتری درباره ی این سبک بخونم.

چالش نسیم بانو

1405/6/3
14:58

آدمیزاد همینطوری به دنیا اومدنش با گریه شروع میشه و رفتنش هم با گریه است، واقعا چطور از من انتظار دارن به دنیا لبخند بزنم؟!
سن ۶ سالگی برای خالی شدن جای پدر از زندگیت واقعا سن کمیه؛ ولی من قبل از یاد گرفتن الفبا، ناچار شدم زندگی در نبودن عزیزترین فرد زندگیم رو یاد بگیرم.
برای جور کردن دخل و خرج مدرسه ای که طبق قانون باید رایگان می بود و بستن دهن صاحبخونه ای که فریاد هاشو مثل پتک بر سر مادرم می کوبید، سر کار رفتم. به خاطر کار سخت مکانیکی، تکالیف مدرسه ام روی هم تلنبار میشد و رد خطکش فلزی معلم روی دستام نقش بسته بود. از سمت دیگه خستگی و بیخوابی باعث میشد نتونم از پس شاگرد مکانیکی بودن به خوبی بر بیام و مجبور بودم غر زدن های صاحب مغازه رو در ازای دستمزد ناچیزی تحمل کنم.
ماشینای مختلفی به این مغازه ی تاریک و دود گرفته سر می زنن. بعضیاشون واقعا قشنگن. یادم نمیاد هیچوقت توی محله مون از اینا اومده باشن. یعنی صاحب هاشون کجا زندگی می کنن؟
اصلا صاحب همین ماشین میدونه واشر سرسیلند چیه و به چه دردی می خوره؟ میدونه ترمز های ماشینش چطوری کار می کنه؟
بعد، از فکر های بچگانه ای که به سرم خطور میکنه بغض می کنم:
واقعا اهمیتی هم داره که بدونه؟ حتی اگه ندونه، با پولش هزار تا تعمیرکار رو دور خودش جمع میکنه. "علم بهتر است یا ثروت"؟ شوخیت گرفته آقا معلم؟!
اما در زنگ انشای فردا که نوشته های بچگانه مون رو درباره ی این جمله ی زوار در رفته می خونیم، همان چیزی رو می خونم که معلم دوست دارد بشنود. بعید می دونم نتیجه گیری های تلخ و بی حاصل من سودی به حال کسی داشته باشه...