روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

چهارشنبه

1405/5/17
02:13

سر امتحان بافت شناسی با این صحنه مواجه شدیم. بعد از امتحان، با دوتا از علما به اختلاف خوردم. اونا میگفتن سلول شماره ۳ لَنفوسیته. ولی من میگفتم مونوسیته چون یه خمیدگی خیلی کوچیک داره 🤏

 از استاد پرسیدیم و گفت مونوسیته :)

.

بعد از امتحان، بابای یکی از بچه ها لطف کرد و مارو همراه خودشون برگردوند خونه =) 

بنده خدا فکر کنم به تعارف و احترام، آلرژی داشت. چون وقتی دید زیاد تعارف میکنم، بهم گفت: "اگه یه بار دیگه تعارف کنی وسط بیابون پیاده ت میکنم." 🔪😂 بنابراین تو مابقی مسیر، سکوت کردم و از پنجره ی ماشین به افق خیره شدم :/ 

.

پ.ن: کتاب هایی که سفارش داده بودم رسید. ولی جلد کتاب "آب نبات پسته ای" رو دوست ندارم

اونی که من دیدم و سفارش دادم یه شکل دیگه بود :( 

پ.ن۲: استاد نمونه به این میگن. هنوز ۴ ساعت از امتحان دادنمون نگذشته ولی برگه هارو تصحیح کرده و نمره های بافت شناسی رو گذاشته تو سامانه. ۱۹ شدم. نسبت به ضخامت کتابش نمره ی خیلی خوبیه. خداروشکر 🌱 

.

.

پنجشنبه

داشتم مسواک میزدم و دهنم پر از کف خمیردندون بود که نیم وجبی اومد یه چیزی ازم پرسید. برای اینکه بتونم سریع جوابش رو بدم خمیر دندون رو قورت دادم. بعدش به این فکر افتادم که نکنه خوردن خمیر دندون خطرناک باشه؟ 🤔

رفتم از هوش مصنوعی پرسیدم...

 و فهمیدم خیلی خطرناکه :| 

تشنج؟ مشکل قلبی؟!

خوندنش یه آرامش خاصی رو ازم گرفت 😂 همین چند وقت پیش برای ضربان قلبم رفتم دکتر

تازه دهنمم پر بود. فکر کنم خیلی خوردم. الان یه "حاجییی نمیرممم" خاصی تو چشمامه  

جمعه

 خب من هنوز زندم :) 

و اینکه به لطف خدا عادت تمرین زبان ۲۵۰ روزه شد ⚡🌱

محاکمه ی اشتباه

1405/3/15
14:29

صبح داشتم برای صبحونه املت درست میکردم که دادِ پدرم رفت هوا. قسمتی از کیسه برنج، تیره شده بود و بوی سرکه می داد. انگشت های اتهام فوراً نیم وجبی رو نشونه گرفت. نیم وجبی علاقه ی زیادی به قاطی کردن ادویه ها و مواد مختلف با همدیگه داره و اینجوری فکر میکنه تونسته یه ترکیب شیمیایی خفن بسازه. (شاید این از عوارض جانبی تماشای سریال Breaking Bad باشه😅). کسی با حکم صادر شده مخالفتی نکرد و بلافاصله علیه نیم وجبی پرونده قضایی تشکیل شد. قرار شد بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار بشه، با یه سلام و احوال پرسی گرم روبرو بشه :(

قرار شد برنج هارو روی یه سینی بریزیم تا اون قسمتیش که خراب نشده رو جدا کنیم. وقتی داشتیم گونی برنج رو خالی میکردیم، یهو یه پلاستیک از داخل کیسه افتاد بیرون. توی پلاستیک یه کاهوی فاسد شده بود که مایع تیره رنگی ازش بیرون زده بود. معلوم شد علت تیره شدن کیسه، یه کاهو بوده. کاهویی که قرار بوده برای سالاد استفاده بشه و برای اینکه خورده نشه، توی کیسه گذاشتنش و بعد یادشون رفته بردارنش. در نتیجه ثابت شد شیمی دان خونه ی ما بی گناه بوده :)

بعد این اتفاق، یه سر به دانشمندمون زدم. روی تختش غرق خواب بود. بی خبر از همه جا 😪

 

شبیخون سوسکی 🪳

1405/3/11
09:52


بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم.
و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝
نیم وجبی از خواب بیدار شد:
+ چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم
فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم"
قابلی نداشت 🙂‍↕️🌹
چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/
 


بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O
من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶‍♂️
و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته
خدایا خودت رحم کن 💀

یه روز کاملا عادی با نیم وجبی :))))

1405/3/6
16:59

دیدم با یه کمربند، پاهاشو به یه صندلی بسته و داره بارفیکس میره. و حین بارفیکس رفتن، صندلی رو با پاهاش بالا و پایین میبره. 

وقتی دید دارم میخندم، خندش گرفت و نزدیک بود بخوره زمین 😐😂 

گفت میخواد اینجوری قوی تر بشه 🤣🤣 

من با وجودش هیچوقت افسردگی نمیگیرم 😂

Gunner Man

1405/2/27
10:09

هفته پیش که تولد یکی از فسقلی های فامیل بود، برای هدیه ی تولدش یه تفنگ M16 خریدیم که هم تیر چسبونکی میزد، هم تیر ژله ای پرتاب میکرد و هم نارنجک پرت میکرد. لعنتی خیلی خفن بود :/

وقتی فسقلی کادوی مارو باز کرد، گفتم: "بیا تا یادت بدم باهاش کار کنی." و تفنگ رو برداشتم. مشغول راه انداختنش بودم که نیم وجبی اومد پیشم: 

+متین تو انگار خیلی بیشتر از بچه ها برای باز شدن این تفنگ ذوق داری 😁

درست فهمیده بود :)

ادامه مطلب ..

به راستی که نسل Z چیست

1405/2/14
21:29

توی اتاق بودم که نیم وجبی درو باز کرد و کنار در ایستاد:

+"متین متین... میدونستی اگه شیطان پرستا کار خوبی انجام بدن، این یعنی خدا گولشون زده؟" 😐

و بعد هرهر خندید و درو بست 😂😂 

مطمئنم توی کانال هایی که دنبال میکنه اینو خونده. 

خدایا توبه :/

 

چند سطر نیم وجبی شناسی

1405/1/25
11:40

جالبه که هرچقدر یه تخمه، سفت تر باشه، بیشتر دوست داره بخوره. مثلا تخمه ژاپنی ای که رسما انگار زره پوشیده رو خیلی دوست داره. الانم خرت خرت داره تخم هندونه میخوره. علاقه زیادی به ترشی جات داره، سماق رو روی کبابش خالی میکنه و لواشک رو با جاش می بره. به نمک ارادت خاصی داره و اگه نمکپاش رو ازش نگیری، میتونه تا ابد به غذاش نمک بزنه :/

گودزیلا🦖، بهترین توصیف برای نیم وجبی

1404/12/28
18:09

همسایه مون برای ماه رمضون اومده خرما بده. در خونه ی مارو زده و خرما رو تعارف کرده، نیم وجبی ما هم بدون اینکه چیزی بگه یا تشکر کنه، خرما رو گرفته و درو بسته 🫥😶‍🌫️

مامانم قفل کرد

ازش پرسید یعنی تشکر نکردی؟!

نیم وجبی گفت نه مگه باید تشکر کنم؟ 🤣

حالا من همسن ایشون بودم بابت هر چیزی ده هزار بار از بقیه تشکر میکردم و تا کمر جلو بقیه خم میشدم

هر کدوم از نسل ها از یه طرف بوم افتادن😕