بچه ها رای دادن که کلاس ها از همین شنبه شروع بشه. و این شد که کوله بار علم خود را بستیم و راهی دانشگاه شدیم. 🎒
در اولین جلسه کلاس خون شناسی، قرار شد از همدیگه خون بگیریم و تست هماتوکریت رو انجام بدیم. با یکی از همکلاسی هام گروه تشکیل دادیم و هم گروهیم اومد از دست چپم خون بگیره. سوزن سرنگ رو وارد دستم کرد ولی نتونست رگ دستم رو پیدا کنه و خون وارد سرنگ نشد. استاد اومد از همون نقطه خون بگیره ولی بازم نشد. یه دفعه سرگیجه ی عجیبی گرفتم. از استاد اجازه گرفتم که برم آب بزنم به صورتم. از روی صندلی بلند شدم. ولی هنوز دو قدم بر نداشته بودم که چشمام سیاهی رفت و بعدش نفهمیدم چی شد. آخرین چیزی که فهمیدم، صدای زمین خوردن بود...

نمیدونم چقدر گذشت. وقتی چشمامو باز کردم، دیدم کف یه اتاق افتادم. یکی از همکلاسی هام پاهامو بالا نگه داشته تا خون به سرم برگرده و یه همکلاسی دیگه سرم رو گرفته.
چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم از جام تکون بخورم۹. بلند شدم و روی یه سکو نشستم. بچه ها شکلات و آب قند بهم رسوندن و چند دقیقه بعد حالم بهتر شد.
از بقیه پرسیدم چی شده و فهمیدم چند دقیقه بیهوش بودم :/
استاد ازم پرسید صبحونه خوردی یا نه
یادم اومد شب زیاد شام نخوردم و صبحانه هم کلا دو تا لقمه نون و عسل خوردم. چون عجله داشتم که برم سر کلاس. این شد که با اعماق وجود به اهمیت بالای وعده غذایی صبحانه پی بردم 🤝
تا حالا همچین اتفاقی برام نیوفتاده بود. الان خنده داره ولی اون موقع احساس می کردم حیثیتم بر باد رفته 😅
همه توی اون شرایط نگران حال من بودن
ولی من به فاجعه ای که ممکن بود در ادامه برام رخ بده فکر می کردم.
"آخه خدایا چرا این اتفاق باید برام بیوفته؟ اونم دقیقا تو اولین روز ترم، و اولین جلسه آزمایشگاه؟"
به این فکر می کردم که بعد از این اتفاق، لابد دیگه بچه ها میترسن ازم خون بگیرن و لابد از فعالیت های عملی آزمایشگاه محروم می شم.
این فکر خیلی اذیتم می کرد
نمی تونستم توی این شرایط عقب بکشم
یکم که گذشت، دوباره از هم گروهیم خواستم ازم خون بگیره، این بار از دست راستم. خودم رگ رو پیدا کردم و مسیرش رو بهش نشون دادم. سوزن رو وارد همونجا کرد و...
خون وارد سرنگ شد =)
نمونه م رو گرفت و وارد لوله آزمایش کرد
بچه ها باورشون نمی شد من با این شرایط بازم حاضر شدم خون بدم.
ولی خب حس کردم باید این کارو انجام بدم تا ترس بقیه از من بریزه
و انجامش دادم ✌

پ.ن یکی از هم اتاقیام لبش زخم شده و نمی تونه بخنده. بقیه بچه های اتاقم وقتی اینو فهمیدن، نامردی نکردن و از خود خوابگاه تا کل مسیر دانشکده، فقط مسخره بازی در اوردن و هرهر خندیدن. 🤣🤣 این بنده خدا هم فقط لبشو محکم گرفته بود که جر نخوره :/
پ.ن۲: سعی کردم بیشتر با بچه ها صمیمی بشم. این شد که امروز برای اولین بار از دانشگاه اومدم بیرون و به همراه بچه ها با اتوبوس علوم پزشکی رفتیم داخل شهر.

اینجا قیمت کافه ها نسبت به شهر خودمون خیلی پایین تره. توی اصفهان همین شیرموز بستنی ۳ ۴ برابر گرون تره 🫣

بعد از کافه رفتیم یکی از پارک های شهر که یکم عجیب بود. یه قبرستون قدیمی دقیقا کنار این پارک بود و حتی بعضی از قبر های قدیمی دقیقا وسط راه بودن و مردم از روشون رد می شدن :/



نمیدونم چرا شهرداری نیومده سنگ قبر هارو بکنه. تا جایی که تونستم سعی کردم روشون پا نذارم. 🫤
در آخر هم از یه کوه بالا رفتیم. سخت بود ولی به دیدن منظره غروب خورشید می ارزید :)



پ.ن۳: توی خوابگاه، ایلیا یه پلاستیک انجیر بهمون تعارف کرد که خیلی خوشمزه بود. اومدم تشکر کنم که گفت: نوش جونت. از وسایل ابوالفضل کش رفتم 😐😂

ایشالا که راضیه 🚶♂️
پ.ن ۴: داشت کم کم یادم می رفت خوابگاهمون چه تنوع زیستی خفنی داره که با دیدن ملخی که روی تختم بود یادآوری شد 😁









