زمان مطالعه روزانه زبانم نسبت به هفته قبل با ثبات تر شده :)

پ.ن: دانشجو آزاری تو روز تعطیل رو باید به کجا گزارش داد؟ 🫠

زمان مطالعه روزانه زبانم نسبت به هفته قبل با ثبات تر شده :)

پ.ن: دانشجو آزاری تو روز تعطیل رو باید به کجا گزارش داد؟ 🫠


از جمله صحنه هایی که قبل از ورود به خونه مادربزرگ، ممکنه ببینی و با دیدنش یه لبخند بزرگ روی صورتت نقش ببنده D:
ما هرچه در درونمان هست را به دنیای بیرونمان نسبت میدهیم. [...] وقتی حال ما خوب است، تصور میکنیم آدم روبرویمان، بهترین آدم دنیا است و بالعکس... [...] ما دنیا را با لنز ادراک خود میبینیم. ادراک ما، آینه ی تفکرات، عقاید و تجربیات گذشته ماست. هرچه آشفتگی های درونی ما بیشتر باشد، دنیا برای ما ناامن تر و نابسامان تر است. هر چه رابطه ما با خود سالم تر باشد، آدم ها را راحت تر میپذیریم و آدم های مهربان تر و همدل تری را تجربه خواهیم کرد. [...] بیشترین چیزی که لازم داریم تا به خود نزدیک شویم، "صداقت" است. صداقت در دیدن افکار و نظراتمان راجع به آدم ها و دنیا. هنگامی که به خود نزدیک تر شویم، از تلاش برای پیدا کردن نقطه ضعف های دیگران دست میکشیم.

این فسقلی ها قراره به امید خدا چند ماه دیگه انگور بشن =)

گل آبشار طلایی در زیباترین حالت خودش D:

یه غنچه ساناز در آستانه ی شکفتن :)
از تماشای گل ها و عکس گرفتن ازشون سیر نمیشم. توی تست شخصیت شناسی MBTI نتیجش بهم میگفت تو ISTJ هستی و توی شغل هایی مثل عکاسی نمیتونی موفق باشی؛ ولی این گل ها اینقدر زیبا آفریده شدن که اصلا معلوم نیست یکی مثل من ازشون عکس گرفته :)
پ.ن: امروز خاله بزرگم به همراه نوه اش اومد پیشمون. نوه اش ۱۲ سالشه. باهم دوچرخه سواری کردیم. وسط دوچرخه سواری، با کلی ذوق بهم گفت یه سایت پیدا کرده که همه فیلم و سریال هارو بدون سانسور میذاره. 🚶♂️
همیشه ی خدا در حال دیدن فیلم های بزرگسالان و انیمه س. این دو تا هم علی برکت الله پر از صحنه های مختلف...
من واقعا دلم نمیخواد یه نفر دیگه مثل من بشه. نمیخوام به خاطر کنجکاوی توی ۱۱ ۱۲ سالگی چیزایی رو بفهمه که واقعا نیازی به دونستن اش نداره.
از طرفی درکش میکنم که از سانسور بدش میاد. منم توی ۱۲ ۱۳ سالگی وقتی تو تلویزیون میفهمیدم یه تیکه از فیلم قطع شده، خیلی ناراحت میشدم و دلم بال بال میزد که همه چیزای فیلمارو ببینم. و مطمئنم اگه به خالم بگم، شدیدا برای این طفل پر ذوق و کنجکاو، تحریم تکنولوژی وضع میکنه. نمیخوام باعث بشم اوقاتش تلخ بشه :'(
جالبه که هرچقدر یه تخمه، سفت تر باشه، بیشتر دوست داره بخوره. مثلا تخمه ژاپنی ای که رسما انگار زره پوشیده رو خیلی دوست داره. الانم خرت خرت داره تخم هندونه میخوره. علاقه زیادی به ترشی جات داره، سماق رو روی کبابش خالی میکنه و لواشک رو با جاش می بره. به نمک ارادت خاصی داره و اگه نمکپاش رو ازش نگیری، میتونه تا ابد به غذاش نمک بزنه :/
ظهر میخواستم نهارم رو زودتر از خانواده بخوردم. توی یه کاسه، ماست ریختم و با بشقاب غذا بردم اتاقم. یه چیزی دیدم روی فرش. خم شدم که برش دارم. یادم نبود کاسه ماست دستمه. کاسه خم شد و یکم ماست ریخت روی تخته وایت برد ام. گفتم چیز مهمی نیست و بعدا پاکش میکنم. الان تازه یادش افتادم! ماستی که میشد همون موقع با یه دستمال پاکش کنم، الان خشک شده بود و مجبور شدم با یه خط کش فلزی، خرت خرت ماست هارو از روی تخته بتراشم. و آخرش هم به طور کامل تمیز نشد...
بعضی وقتا خیلی راحت در انجام بعضی از کار های ساده تنبلی میکنیم و بعد با هزینه ها و عواقب سنگین تری روبرو میشیم
همراه با کتاب های دیروز، یه چیز دیگه هم خریدم. یکی از دلایلی که دیگه حاضر به نوشتن توی دفترم نشدم، نبودن ایموجی ها بود؛ ولی به لطف این برچسب ها این مشکل حل شد. :) حالا میتونم بخشی از اتفاقات قشنگ سال جدید رو توی دفترم داشته باشم.

هنوز فاصله زیادی با یه آدم کتابخون دارم؛ ولی سعی میکنم بهش نزدیک تر بشم. جالبه که یه وبلاگِ معرفی کتاب توی بلاگیکس، هر دوتا کتاب رو توی وبش بررسی کرده بود و منو بابت انتخابم دلگرم تر کرد :)


بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.