بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.