برای خودم و دوستم شام گرفتم تا اونم بیاد و با هم بخوریم. توی شام دوستم، یه لیمو عمانی گنده جا خوش کرده. به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا، اینه که یه تیکه گوشت توی قرمه سبزی ببینی، گازش بزنی و بعد بفهمی گوشت نیست و لیمو عمانی بوده 💀 دوست دارم ببینم هم اتاقیم میتونه متوجه حضورش بشه یا نه. و اگه نفهمید و خوردش، قراره چه واکنشی نشون بده. خواهیم دید چه میشود 🗿 + همون اول فهمید و انداختش بیرون 🚶♂️
پ.ن: حیات وحش اینجا هر روز یه شگفتی برات داره. این یکی پشت پنجره ی کتابخونه بود. شبیه یه پیچ گوشتیه که دست و پا داره :/
پ.ن۲: امروز آزمایش های خونی CT و BT رو انجام دادیم. امروز اینقدر با لانست از انگشتم خون گرفتم که دیگه ترسم از این وسیله ریخت. 🙂 (این عکس خون توشه. اگه حالتون بد میشه باز نکنید) کلیک
هفته پیش که تولد یکی از فسقلی های فامیل بود، برای هدیه ی تولدش یه تفنگ M16 خریدیم که هم تیر چسبونکی میزد، هم تیر ژله ای پرتاب میکرد و هم نارنجک پرت میکرد. لعنتی خیلی خفن بود :/
وقتی فسقلی کادوی مارو باز کرد، گفتم: "بیا تا یادت بدم باهاش کار کنی." و تفنگ رو برداشتم. مشغول راه انداختنش بودم که نیم وجبی اومد پیشم:
+متین تو انگار خیلی بیشتر از بچه ها برای باز شدن این تفنگ ذوق داری 😁
از تماشای گل ها و عکس گرفتن ازشون سیر نمیشم. توی تست شخصیت شناسی MBTI نتیجش بهم میگفت تو ISTJ هستی و توی شغل هایی مثل عکاسی نمیتونی موفق باشی؛ ولی این گل ها اینقدر زیبا آفریده شدن که اصلا معلوم نیست یکی مثل من ازشون عکس گرفته :)
پ.ن: امروز خاله بزرگم به همراه نوه اش اومد پیشمون. نوه اش ۱۲ سالشه. باهم دوچرخه سواری کردیم. وسط دوچرخه سواری، با کلی ذوق بهم گفت یه سایت پیدا کرده که همه فیلم و سریال هارو بدون سانسور میذاره. 🚶♂️
همیشه ی خدا در حال دیدن فیلم های بزرگسالان و انیمه س. این دو تا هم علی برکت الله پر از صحنه های مختلف...
من واقعا دلم نمیخواد یه نفر دیگه مثل من بشه. نمیخوام به خاطر کنجکاوی توی ۱۱ ۱۲ سالگی چیزایی رو بفهمه که واقعا نیازی به دونستن اش نداره.
از طرفی درکش میکنم که از سانسور بدش میاد. منم توی ۱۲ ۱۳ سالگی وقتی تو تلویزیون میفهمیدم یه تیکه از فیلم قطع شده، خیلی ناراحت میشدم و دلم بال بال میزد که همه چیزای فیلمارو ببینم. و مطمئنم اگه به خالم بگم، شدیدا برای این طفل پر ذوق و کنجکاو، تحریم تکنولوژی وضع میکنه. نمیخوام باعث بشم اوقاتش تلخ بشه :'(
رسما پایان نوروز ۱۴۰۵ رقم خورد. این روزا زمان برای من مفهوم خودش رو از دست داده و اصلا نفهمیدم نوروز چطوری گذشت...
پ.ن: دوست دارم حداقل امروز رو بدون گوشی بگذرونم، راجب قشنگی های طبیعت بیشتر فکر کنم و تا غروب امروز، از گوشیم استفاده نکنم بجز برای عکس گرفتن. در پ.ن بعدی مشخص خواهد شد چقدر به این پیمان شخصی عمل کردم.
دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡
ولی خونه قشنگی داشت :)
پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂
پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.
پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)
پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش
پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀
بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)
عید دیدنی همیشه دوست داشتنیه؛ مخصوصا وقتی که خونه ی میزبان، یه خونه قدیمی با یه صاحب ۸۰ ساله و خوش اخلاق و شوخ طبع باشه. حس خوبی که از بودن تو خونه ی زن عموی بابام دارم رو هیچوقت توی آپارتمان خودمون احساس نمیکنم.
پ.ن: ظرف شیرینی ها دقیقا روبرومه. چه سعادتی ^^
پ.ن۲: زن عمو: من تو ۸۰ سال زندگیم، آدم های زیادی رو با هم آشتی دادم. خدایا یعنی میتونم ایران و بقیه هم آشتی بدم که برقمون رو نزنن؟ 🫠😂
پ.ن۳: زن عمو: فلانی، عجب پیرزن نحس و بیخودی بود. خدا رحمتش کنه 😐😂 (تخریب و تحسین هم زمان😂🤌)