آسمون امروز شبیه یه بوم نقاشی بود 🤩 هر چی سعی کردم نتونستم عکس قشنگی بگیرم. شاید به خاطر اینکه دور تا دورم پر از آپارتمان های بلنده؛ ولی یکی از دوستای با محبت دبیرستانم از روی پشت بوم عکس گرفت و برام فرستاد :دی ظاهرا ایشونم به عکاسی خیلی علاقه داره :)
پ.ن: برام خیلی جالب بود که دوستم بدون اینکه ازش چنین چیزی بخوام، این کارو انجام داد.
انگار توی اون زمان، هر دوتامون داشتیم به عکس گرفتن از این آسمون زیبا فکر میکردیم. به صورت هم زمان :)
پ.ن2: آخه چطور ممکنه این همه عکس برای یه آسمون باشه؟ اگه کنار هم ببینیش، قشنگ تر هم میشه :))))
بیماری ALS، اکثرا از پا شروع میشود و رفته رفته به قسمت های بالای بدن می رسد؛ به گونه ای که کنترل عضلات از دستت خارج می شود و دیگر قادر نخواهی بود که درست بنشینی، و در آخر هم اگر زنده بمانی، گلو را سوراخ می کنند و از طریق لوله ای که داخل آن قرار میدهند، می توانی نفس بکشی. در حالی که روحت هنوز به طور کامل هوشیار است و درون یک پوستین معلول زندانی شده است. [...] در آن موقع، موری مرتب روی صندلی چرخدار بود. او دیگر به اینکه پرستار ها او را مثل گونی سنگینی از صندلی روی تخت می گذاشتند و از تخت روی صندلی، عادت کرده بود. در وقت غذا خوردن سرفه می کرد و نمی توانست به راحتی غذا را بِجَود. پاهایش دیگر قادر به حرکت نبودند و او هرگز نتوانست دوباره پیاده روی کند. ولی با همه ی این ها، حاضر نبود کوچکترین غم و افسردگی به خود راه بدهد و به نوعی روحیه اش ضعیف شود و تسلیم شود. در عوض افکار جذاب و نابی در وجودش حاصل شده بود. او همه افکارش را روی کاغذ ها، پاکت نامه، پوشه ها و پد آمپول یادداشت می کرد. او فلسفه های مختلف در مورد «زندگی زیر سایه ی مرگ» را در قالب جملات قصار و حکمت آمیز می نوشت: «هر چیزی را که می توانی انجام دهی و هر چیزی که نمی توانی به انجامش برسانی، همه را بپذیر.»، «گذشته را همان گونه که سپری شده قبول کن، بدون آنکه بخواهی آن را انکار کنی، یا از آن فراری باشی.»، «خودت و دیگران را ببخش و هیچ گاه فکر نکن که دیر شده.»
📖 از کتاب سه شنبه ها با موری
پ.ن: خانواده بالاخره سهم منو از خوشگذرونی هاشون اورد. بفرمایید دلمه D:
خانواده که از دیروز با فامیل بیرون بودن و با دُلمه خوش میگذروندن، امروز برگشتن خونه. میخواستم برم حموم که دیدم دارن در میزنن. رفتم تا در رو باز کنم. طبق عادت همیشگی پرسیدم «کیه؟»
نیم وجبی از پشت در گفت «خودت چی فکر میکنی؟»
درو براشون باز کردم و رفتم حموم. مکالمه ساده ای به نظر میرسید؛ ولی همینطور که سرم رو میشستم، غرق فکر شدم...
بعضی از کلماتی که استفاده میکنیم، یه جورایی بی معنی هستن.
مثلا با اینکه تصویر مهمون رو از داخل آیفون تصویری میبینیم، بازم میپرسیم «کیه؟» و اونم بدون اینکه خودش رو معرفی کنه فقط میگه «باز کن»
یا مثلا وقتی میبینیم یکی لباس پوشیده و قطعا میخواد بره بیرون، ازش میپرسیم «داری میری؟»
چرا با اینکه جواب یه سوال رو میدونیم بازم راجبش سوال میکنیم؟
سوالی که جوابش رو خودمون بدونیم که دیگه سوال محسوب نمیشه. :/
قرار بود جلسه کلاس رو ضبط کنیم. همکلاسیم ۱۰ دقیقه دیرتر کلاس رو ضبط کرد و سر همین موضوع، بچه ها شروع کردن به دعوا و تهدید کردن همدیگه جلوی استاد🤦♂️
متاسفانه بازم از این مدل رفتار های ناراحت کننده و خودخواهانه این اواخر دیدم.
دو ماه پیش کمرم درد گرفت و هر بار به یه دلیلی نتونستم برم درمانگاه. چند روز پیش که رفتم، منشی گفت بیمه ی منو قبول نمیکنه؛ چون از ماه بعد، قراره تعرفه ها گرون تر بشن و دکترا حاضر نیستن با تعرفه های این ماه منو معاینه کنن :/ باز مشکل من خیلی جدی نبود؛ ولی اون بیچاره ای که کارش اورژانسیه و پول ویزیت آزاد نداشت باید چیکار میکرد؟ :'(
امروزم توی وبلاگ یه نفر، راجب مسئول داروخونه ای خوندم که با وجود اینکه میدونست نوزاد ها غیر از شیر خشک چیز دیگه ای نمیتونن بخورن؛ ولی علاوه بر گرون فروشی، کمتر از نیاز خانواده ها میفروخت...
دیدن تشابه دروس دانشگاه و دبیرستان واقعا لذت بخشه. امروز توی کلاس باکتری شناسی، راجب آزمایش گریفیت خوندیم.
و پارسال همین موقع، توی زیست دوازدهم می خوندیمش :)
پ.ن: عدد های زیر صفحه کتاب زیست، نشون میده چند بار اون صفحه خونده شده. این صفحه بالای ۶ بار خونده شده🫠 بعضی وقتا یادم میره برای جایگاهی که الان دارم، چه زحمتایی کشیده شده. خدایا شکرت🙂
پ.ن۲: موقعی که پشت کنکور بودم و برای کنکور ۴۰۴ میخوندم، فکر میکردم خیلی طفلکی هستم و شرایط خیلی بدی دارم. ولی کنکوری های امسال رو که دیدم نظرم عوض شد :/ به نظرم به هر کنکوری ۱۴۰۵ که قبول بشه باید مدال قهرمانی داد 🌱🏅
کسی که ناشنوا است، از لذت گفتوگو و شنیدن صدا های دل ربا و آهنگِ خوشِ طبیعت محروم است. مردم نیز از گفتوگو با او ناتوان اند. او از اخبار و رویداد های اطرافش بی خبر است. انگار در میان جمع غایب است. [...] خدا دست ها را جفت آفریده است. اگر تک می آفرید نمیتوانست بسیاری از کار ها را انجام دهد. نجار و بنا اگر یک دستشان از کار بیوفتد، دیگر نمیتوانند کار کنند. دست ها هر دو کمک کار هم اند.
📖 از کتاب دنیای دیدنی
پ.ن: علاوه بر این دو مورد، میتونید از خدا ممنون باشید بابت اینکه مثل من، توی گوشتون یه جوش بزرگ و چرکی نزده. 🥴
این فیلم رو به پیشنهاد یکی از دوستان بلاگیکس دیدم. خیلی زیبا بود D: نشون داد برای مهربون بودن، خوبی کردن به بقیه و خوشحال بودن حتما نیازی نیست شرایط زندگیت از دید بقیه عالی باشه. همه چیز به جهان بینی خودت بستگی دارد. 👌