روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

بفرمایید فِلاکو

1405/3/18
12:43

مادرم نوآوری به خرج داد و یه غذای جدید اختراع کرد. 

شبیه کوکو عه ولی مواد فلافل توشه. 

تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم فِلاکو :دی 

قبلا هم همچین نوآوری هایی توی ساندویچ فروشی ها دیده بودم. 

مثلا ساندویچ کافِل (کالباس و فلافل) 

یا هافِل (هات داگ و فلافل)

خونه که چه عرض کنم، بیشتر شبیه موزه ی حشراته

1405/3/17
18:25

صبح یه سوسک زرد رنگ فسقلی دیدم که داشت روی فرش پیاده روی می کرد. به این فکر افتادم که شاید بتونن فصل های بعدی مستند "راز بقا" رو توی خونه ی ما ضبط کنن. ماشالا تنوع زیستی حشراتش حرف نداره :/

فکر کنم این ایده ی مستند خیلی موفق بشه. چون چند ساعت بعد یه حشره ی غول پیکر 5 6 سانتی متری با سرعت از پنجره اومد داخل اتاق و بعد از اینکه محکم خورد توی دیوار، افتاد زمین. 

چند ثانیه بعد، یه گنجشک اومد اطراف پنجره پرواز کرد و بعد از کلی سر و صدا کردن رفت.

فهمیدم حشره ی بیچاره داشته از دست گنجیشکه فرار می کرده. برای همین هول کرده و با مغز رفته تو دیوار 😂😂

زنده گرفتیمش و در آغوش طبیعت رهاش کردیم. فقط مشکل اینجا بود که در زمان گرفتنِ حشره ی نگون بخت، یکی از پاهاش کنده شد :/

واقعا متاثر شدم. طفلکی همینجوری تو ترومای گنجیشکی بود تازه یه پاشم از دست داد

امیدوارم به زندگی با 5 تا پا عادت کنه. از خورده شدن توسط گنجیشک که بهتره 🤷‍♂️

اسکناس 3 تومنی

1405/3/16
00:05

اتفاقی توی یه سایت که اسکناس و سکه های قدیمی برای کلکسیون میفروخت داشتم میچرخیدم. اینو دیدم و خیلی برام جالب بود. فکر میکردم بانک ها برای چاپ پول از همون ابتدا، از الگوی عددی ۱، ۲ ، ۵ ، ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰، ۱۰۰ پیروی میکردن؛ ولی انگار اینطور نبوده. حداقل تو کشور خودمون نه

شبیخون سوسکی 🪳

1405/3/11
09:52


بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم.
و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝
نیم وجبی از خواب بیدار شد:
+ چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم
فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم"
قابلی نداشت 🙂‍↕️🌹
چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/
 


بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O
من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶‍♂️
و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته
خدایا خودت رحم کن 💀

عبرت؟ شاید...

1405/2/23
23:16


ما انسان ها ذاتا قدرنشناس ایم. نسبت به داشته هامون بی تفاوتیم و معمولا تا اون چیزی که در اختیار داشتیم رو از دست ندیدم، نمیتونیم ارزش و اهمیتش رو درک کنیم. 
مثلا خود من تا قبل از عصر امروز، سرم گیج نمیرفت، موقع راه رفتن، تلو تلو نمیخوردم و مسافت های چند متری رو بدون تکیه دادن به دیوار میتونستم طی کنم و اصلا فکرشم نمیکردم دیگه قرار نیست از پس این کار ها بر بیام. 
 روی یه برگه درباره ی این اتفاق نوشتم که اگه دوباره تونستم درست راه برم، یادم بمونه راه رفتنم یه اتفاق معمولی نیست.
 

پ.ن: میتونه نشونه ی چربی خون باشه. زمینه ارثی هم دارم. مامان بزرگم و خالم داشتن. 

ولی ای کاش برطرف بشه. ای کاش نشونه اون بیماری نباشه. دو روز دیگه تولد یکی از فسقلی های فامیله و دلم نمیخواد از خوردن کیک تولد محروم بشم :/
 

استادِ بی رحم :(

1405/2/19
15:43

خسته ام... مثل دانشجویی که از تک تک حرفای استاد جزوه مینویسه و حفظشون میکنه؛ ولی وقتی همین توضیحات رو به استاد ارائه میده، یهو استاد میگه من اصلا همچین حرفی نزدم. 🫠 

پ.ن: و منِ طفلکی رو بگو که اینقدر به خودم بی اعتمادم که باورم شده بود که استاد همچین درسایی نداده؛ و بعد از اینکه بچه ها هم صداشون در اومد، تازه یکم به خودم اومدم...

به مقداری خودباوری جهت مقابله با اساتید غیر قابل پیش بینی نیاز دارم.

 

 

رکورد مطالعاتی 🔥🌱

1405/2/18
23:03

وسطای مطالعه دیگه رسما خسته شدم. روح و جسمم دیگه کشش نداشت. موقتا پرچم تسلیم رو بالا بردم و عقب نشینی کردم. 🏳 نهارم رو خوردم و دنبال راهی میگشتم تا بتونم دوباره انگیزه بگیرم و از بقیه ی روز استفاده کنم. یاد مطلبی افتادم که قبلا در اینترنت خونده بودم. نوشته بود "یکی از راه های تشویق کردن خودمون برای انجام فعالیت های روزمره مون، اینه که یه جایزه برای خودمون تعیین کنیم" . امتحانش کردم و سعی کردم یه جایزه ی جذاب و انگیزه بخش برای خودم پیدا کنم. در نهایت، یدونه بستنی شکلاتی سطلی بزرگ و یه بسته نودل گذاشتم برای جایزه. و به طرز عجیبی جواب داد =) ذهنم به شدت ذوق کرد و عین شیر رفت تو دل درس. و به این ترتیب، ۱۰ واحد فعالیت مفید برای امروز انجام شد و یه رکورد جدید روزانه به ثبت رسید. و حالا این دوتا عزیز، روی میزم هستن و دارن بهم چشمک میزنن D:

جاتون خالی :)

دیروز برای همه بلاگیکس قطع بود؟

1405/2/12
09:33

دیروز هر چی تلاش نکردم نتونستم وارد بلاگیکس بشم. کم کم باور کرده بودم که سومین پناهگاهی که داشتم نابود شده و آخرین چراغ امیدم رو به خاموشی رفت :( محکوم بودم به برگشتن به دفتر کاغذی 

چقدر خوبه که هستی بلاگیکس عزیز :) 

 

پ.ن: یک جمله کوتاه و زیبا از کتابی که امروز خوندم 📖

اگه رفتارت، نشون دهنده چیزی نباشه که میگی، دیگران ازت فاصله میگیرن

از مشکلات درمانگاه ها

1405/2/6
20:57

هفته پیش، رفتم دکتر گوش. منشی بهم گفت نیازی نیست برای مراجعه بعدیت نوبت بگیری. 

منم امروز شاد و خوشحال رفتم پیش ایشون و حرفشون رو بهشون یادآوری کردم. 

ولی ایشون گفت: نه من کِی این حرفو زدم؟ 😇 الان برات نوبت میزنم آخر همه برو داخل. 

من شماره ۳۰ بودم و شماره ۲۰ رفته بود داخل. نوبت داشت به شماره من نزدیک میشد که یهو شماره ۱۶ از راه رسید. رفت داخل و تا یه ربع بعد نیومد بیرون 🥴

یکم که گذشت، از شماره های ۱۷ و ۱۸ هم رونمایی شد :/

بعد نوبت شماره ۲۶ بود که بره داخل

ایشون داشت دستگیره در رو لمس میکرد که یه نفر دیگه گفت: شماره ی منم ۲۶ عه 🫤

از قرار معلوم، خانم منشی به دو نفر این شماره رو داده بود. بعد معلوم شد که شماره ۲۷ هم به دو نفر داده 😑 

وقتی مردم با کلافگی رفتن سراغ منشی، خانم منشی شونه هاشو انداخت بالا و گفت: پیش میاد دیگه 🙄 

حس میکنم قراره تا نیمه شب اینجا باشم

 

پ.ن: شماره ۱۲ هم از راه رسید 🤓

پ.ن۲:  مطمئنا اگه بگم یکی دیگه مثل من شماره ۳۰ عه هیچکس باور نمیکنه. خدایا لطفا بهم بگو این یه دوربین مخفیه 😭

 

پ.ن۳: خسته و ناراحت داشتم از درمانگاه بیرون میرفتم که ایشونو با قیافه ی بانمکش دیدم =)

 

 

صفحه بعد