خسته ام... مثل دانشجویی که از تک تک حرفای استاد جزوه مینویسه و حفظشون میکنه؛ ولی وقتی همین توضیحات رو به استاد ارائه میده، یهو استاد میگه من اصلا همچین حرفی نزدم. 🫠
پ.ن: و منِ طفلکی رو بگو که اینقدر به خودم بی اعتمادم که باورم شده بود که استاد همچین درسایی نداده؛ و بعد از اینکه بچه ها هم صداشون در اومد، تازه یکم به خودم اومدم...
به مقداری خودباوری جهت مقابله با اساتید غیر قابل پیش بینی نیاز دارم.
ظهر میخواستم نهارم رو زودتر از خانواده بخوردم. توی یه کاسه، ماست ریختم و با بشقاب غذا بردم اتاقم. یه چیزی دیدم روی فرش. خم شدم که برش دارم. یادم نبود کاسه ماست دستمه. کاسه خم شد و یکم ماست ریخت روی تخته وایت برد ام. گفتم چیز مهمی نیست و بعدا پاکش میکنم. الان تازه یادش افتادم! ماستی که میشد همون موقع با یه دستمال پاکش کنم، الان خشک شده بود و مجبور شدم با یه خط کش فلزی، خرت خرت ماست هارو از روی تخته بتراشم. و آخرش هم به طور کامل تمیز نشد...
بعضی وقتا خیلی راحت در انجام بعضی از کار های ساده تنبلی میکنیم و بعد با هزینه ها و عواقب سنگین تری روبرو میشیم
دقیقا بلافاصله بعد از خوردن دو تا کلوچه گردویی و یه تکه سوهان با چایی، یادم اومد الان لوزالمعده بیچاره من برای جذب این همه قند، باید کلی انسولین ترشح کنه و باید بیشتر مراقب باشم. الان دیگه سلطان؟ -_-