همراه با کتاب های دیروز، یه چیز دیگه هم خریدم. یکی از دلایلی که دیگه حاضر به نوشتن توی دفترم نشدم، نبودن ایموجی ها بود؛ ولی به لطف این برچسب ها این مشکل حل شد. :) حالا میتونم بخشی از اتفاقات قشنگ سال جدید رو توی دفترم داشته باشم.

همراه با کتاب های دیروز، یه چیز دیگه هم خریدم. یکی از دلایلی که دیگه حاضر به نوشتن توی دفترم نشدم، نبودن ایموجی ها بود؛ ولی به لطف این برچسب ها این مشکل حل شد. :) حالا میتونم بخشی از اتفاقات قشنگ سال جدید رو توی دفترم داشته باشم.

هنوز فاصله زیادی با یه آدم کتابخون دارم؛ ولی سعی میکنم بهش نزدیک تر بشم. جالبه که یه وبلاگِ معرفی کتاب توی بلاگیکس، هر دوتا کتاب رو توی وبش بررسی کرده بود و منو بابت انتخابم دلگرم تر کرد :)


بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.
گل های درخت یاس الان در شکفته ترین و خوشبوترین حالت خودشونن D:


سر کلاس فیزیولوژی، استاد گفت: مغز برای افزایش ضربان قلب، از [نور اپی نفرین] استفاده میکنه. قسمتی از اون توسط اعصاب به قلب میرن و مابقی به صورت هورمون به قلب میرسن. حالا چرا مغز همشو نمیاد با اعصاب بفرسته؟ چون سلول های قلب خیلی زیادن و اگه قرار بود برای همشون عصب باشه، عصب ها خیلی قطور تر می شدن و ضخامت گردن و ستون فقرات ما باید چند برابر بزرگتر می بود.
خدا همه چیز رو با نظم و حساب کتاب آفریده :)
قبلنا همکلاسیم بهم اسپیرولینا با شیر رو پیشنهاد داد و جالب بود. امروز تصمیم گرفتم با ماست امتحانش کنم و طعم جالبی پیدا کرد. میشه گفت تا حدودی طعمش شبیه ماست و اسفناج بود. جاتون خالی :)

شواهد و مستندات میدانی، حاکی از اینه که فسقلی ها علاقه ی خاصی به برعکس پوشیدن دمپایی هاشون دارن 🤓🫠

اولین گل های درخت یاس 🪻🥰
چه روز قشنگی رو برای بیرون اومدن انتخاب کردن :)

رسما پایان نوروز ۱۴۰۵ رقم خورد. این روزا زمان برای من مفهوم خودش رو از دست داده و اصلا نفهمیدم نوروز چطوری گذشت...
پ.ن: دوست دارم حداقل امروز رو بدون گوشی بگذرونم، راجب قشنگی های طبیعت بیشتر فکر کنم و تا غروب امروز، از گوشیم استفاده نکنم بجز برای عکس گرفتن. در پ.ن بعدی مشخص خواهد شد چقدر به این پیمان شخصی عمل کردم.
پ.ن۲: خداروشکر با موفقیت انجام شد🙂
دقیقا بلافاصله بعد از خوردن دو تا کلوچه گردویی و یه تکه سوهان با چایی، یادم اومد الان لوزالمعده بیچاره من برای جذب این همه قند، باید کلی انسولین ترشح کنه و باید بیشتر مراقب باشم. الان دیگه سلطان؟ -_-

در همه ما قدرتی وجود دارد برای تخریب، نادیده گرفتن، قضاوت و حمله کردن به دیگران. [...] اگر میدانستیم چقدر درد هایمان شبیه به یکدیگر است، بیشتر همدیگر را درک میکردیم و کمتر حمله میکردیم. اگر میدانستیم آدم ها در بیشتر مواقع نمیخواهند به ما آسیب بزنند بلکه فقط ناخواسته درد های قدیمی ما را بیدار میکنند، بیشتر صبوری میکردیم و کمتر خشم های گذشته خود را بر سرشان خالی میکردیم.