روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

اندر احوالات عید ۲

1405/1/10
16:33

دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡

ولی خونه قشنگی داشت :)

 

پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂

 

پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.

 

پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)

 

پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش

 

پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀

 

بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)

 

 

پسر Core:

1405/1/8
10:37

دیروز تو مهمونی پسر عمم میگفت یکی از دوستاش گواهینامه ماشین گرفته ولی همش با موتور میومده دانشگاه. ازش پرسیده: گواهینامه موتور هم داری ؟ اونم گفته نه :/

برشی از یک کتاب📖: درمانده نباشیم

1405/1/6
23:48

اتفاق ها آن قدر که ما تحلیلشان میکنیم سخت و کشنده نیستند. هزاران آدم قبل از ما تجربه هایی مشابه داشته اند و به زندگی ادامه داده اند و هزاران آدم هم بعد از ما در تجربه هایی مشابه قرار میگیرند. زمانی که نقش درمانده را بازی میکنیم، خشمگین میشویم از دنیا و آدم هایش که چقدر در حق ما ظلم کرده اند و این خشم را با توقع داشتن از دیگران و مدام غر زدن خالی میکنیم. [...] برای اینکه از درماندگی بیرون بیاییم احتیاج به سکوت داریم. کمی به درون خود نگاه کنیم. توقعاتی که داریم را خفه کنیم و غر نزنیم. [...] حالا میتوانیم بفهمیم قرار نیست جهان از ما انتقام بگیرد. حالا متوجه میشویم هزاران آدم رد شده اند و ما هم میتوانیم رد شویم حتی با زخم ها و درد ها.

دورهمی عیدانه با چاشنی باران ❤️‍🔥🌧

1405/1/6
20:39

این بار نوبت ما بود که میزبان بقیه باشیم. ترکیب صدای بگوبخند مهمون ها و برخورد قطرات باران با زمین روح نواز بود. :)

پ.ن: شیرینی های پسته ای چقدر خاطرخواه داشتن 🤌

 

پ.ن۲: قند های مهمونی 🫠 خانم کوچولوی سمت راست فردا تولدشه D:

صفحه قبل
صفحه بعد