دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡
ولی خونه قشنگی داشت :)
پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂
پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.
پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)
پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش
پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀
بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)
فکر کن علاوه بر خوش عطر و طعم بودنت، پر از ویتامین C و کلسیم و منزیم باشی و به سلامت قلب و مغز هم کمک کنی. بجز "میوه بهشتی"، اسم مناسبی برات پیدا نکردم :)
دیروز تو مهمونی پسر عمم میگفت یکی از دوستاش گواهینامه ماشین گرفته ولی همش با موتور میومده دانشگاه. ازش پرسیده: گواهینامه موتور هم داری ؟ اونم گفته نه :/
اتفاق ها آن قدر که ما تحلیلشان میکنیم سخت و کشنده نیستند. هزاران آدم قبل از ما تجربه هایی مشابه داشته اند و به زندگی ادامه داده اند و هزاران آدم هم بعد از ما در تجربه هایی مشابه قرار میگیرند. زمانی که نقش درمانده را بازی میکنیم، خشمگین میشویم از دنیا و آدم هایش که چقدر در حق ما ظلم کرده اند و این خشم را با توقع داشتن از دیگران و مدام غر زدن خالی میکنیم. [...] برای اینکه از درماندگی بیرون بیاییم احتیاج به سکوت داریم. کمی به درون خود نگاه کنیم. توقعاتی که داریم را خفه کنیم و غر نزنیم. [...] حالا میتوانیم بفهمیم قرار نیست جهان از ما انتقام بگیرد. حالا متوجه میشویم هزاران آدم رد شده اند و ما هم میتوانیم رد شویم حتی با زخم ها و درد ها.