روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

سیزده به در مبارک 🌱🌸

1405/1/13
12:09

اولین گل های درخت یاس 🪻🥰

چه روز قشنگی رو برای بیرون اومدن انتخاب کردن :)

رسما پایان نوروز ۱۴۰۵ رقم خورد. این روزا زمان برای من مفهوم خودش رو از دست داده و اصلا نفهمیدم نوروز چطوری گذشت...

پ.ن: دوست دارم حداقل امروز رو بدون گوشی بگذرونم، راجب قشنگی های طبیعت بیشتر فکر کنم و تا غروب امروز، از گوشیم استفاده نکنم بجز برای عکس گرفتن. در پ.ن بعدی مشخص خواهد شد چقدر به این پیمان شخصی عمل کردم.

پ.ن۲: خداروشکر با موفقیت انجام شد🙂

اندر احوالات عید ۲

1405/1/10
16:33

دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡

ولی خونه قشنگی داشت :)

 

پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂

 

پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.

 

پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)

 

پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش

 

پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀

 

بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)

 

 

دورهمی عیدانه با چاشنی باران ❤️‍🔥🌧

1405/1/6
20:39

این بار نوبت ما بود که میزبان بقیه باشیم. ترکیب صدای بگوبخند مهمون ها و برخورد قطرات باران با زمین روح نواز بود. :)

پ.ن: شیرینی های پسته ای چقدر خاطرخواه داشتن 🤌

 

پ.ن۲: قند های مهمونی 🫠 خانم کوچولوی سمت راست فردا تولدشه D:

اندر احوالات عید

1405/1/3
20:30

اتفاقات سم عیدانه ادامه داره

با خانواده رفتیم خونه خاله ی بابام. طفلکی خیلی سنش بالاست. چند بار منو نگاه کرد و پلک زد. بعد پرسید: شما دامادشونی؟😂

 

پ.ن: رفتیم خونه مامان بزرگم تا بهشون کمک کنیم از مهمونا پذیرایی کنن. بشقابا رو که برای مهمونا چیدم، دیدم یه دختربچه اومد توی آشپزخونه و گفت بشقابش کثیفه 🥴 بشقاب جدید بهش دادم. با اینکه قضیه تمیز بودن بشقاب ها هیچ ربطی به من نداشت، خجالت کشیدم. نه تنها خجالت های خودم، که خجالت های بقیه رو هم میکشم🙂🤝

 

پ.ن۲: امروز اینقدر چای خوردم دارم شبیه چای میشم☕

عید دیدنی تراز 😁

1405/1/3
12:14

عید دیدنی همیشه دوست داشتنیه؛ مخصوصا وقتی که خونه ی میزبان، یه خونه قدیمی با یه صاحب ۸۰ ساله و خوش اخلاق و شوخ طبع باشه. حس خوبی که از بودن تو خونه ی زن عموی بابام دارم رو هیچوقت توی آپارتمان خودمون احساس نمیکنم.

 

پ.ن: ظرف شیرینی ها دقیقا روبرومه. چه سعادتی ^^


پ.ن۲: زن عمو: من تو ۸۰ سال زندگیم، آدم های زیادی رو با هم آشتی دادم. خدایا یعنی میتونم ایران و بقیه هم آشتی بدم که برقمون رو نزنن؟ 🫠😂

پ.ن۳: زن عمو: فلانی، عجب پیرزن نحس و بیخودی بود. خدا رحمتش کنه 😐😂 (تخریب و تحسین هم زمان😂🤌)

یه شروع قشنگ برای سال ۱۴۰۵

1405/1/1
11:56

دیروز تصمیم گرفتم برای اولین بار، سال نو رو به خانم خسروی، معلم کلاس چهارمم تبریک بگم و امروز با دیدن حجم ذوقی که کرد واقعا شگفت زده شدم 😄

متاسفانه قانون خودم درباره ارسال نکردن عکس توی مجازی رو زیر پا گذاشتم، ولی به نظرم ارزشش رو داشت :)

امیدوارم سال ۱۴۰۵ پر از این لحظات شیرین باشه برای همه مردم خوب ایران 🌺