صبح یه سوسک زرد رنگ فسقلی دیدم که داشت روی فرش پیاده روی می کرد. به این فکر افتادم که شاید بتونن فصل های بعدی مستند "راز بقا" رو توی خونه ی ما ضبط کنن. ماشالا تنوع زیستی حشراتش حرف نداره :/
فکر کنم این ایده ی مستند خیلی موفق بشه. چون چند ساعت بعد یه حشره ی غول پیکر 5 6 سانتی متری با سرعت از پنجره اومد داخل اتاق و بعد از اینکه محکم خورد توی دیوار، افتاد زمین.
چند ثانیه بعد، یه گنجشک اومد اطراف پنجره پرواز کرد و بعد از کلی سر و صدا کردن رفت.
فهمیدم حشره ی بیچاره داشته از دست گنجیشکه فرار می کرده. برای همین هول کرده و با مغز رفته تو دیوار 😂😂
زنده گرفتیمش و در آغوش طبیعت رهاش کردیم. فقط مشکل اینجا بود که در زمان گرفتنِ حشره ی نگون بخت، یکی از پاهاش کنده شد :/
واقعا متاثر شدم. طفلکی همینجوری تو ترومای گنجیشکی بود تازه یه پاشم از دست داد
امیدوارم به زندگی با 5 تا پا عادت کنه. از خورده شدن توسط گنجیشک که بهتره 🤷♂️
اتفاقی توی یه سایت که اسکناس و سکه های قدیمی برای کلکسیون میفروخت داشتم میچرخیدم. اینو دیدم و خیلی برام جالب بود. فکر میکردم بانک ها برای چاپ پول از همون ابتدا، از الگوی عددی ۱، ۲ ، ۵ ، ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰، ۱۰۰ پیروی میکردن؛ ولی انگار اینطور نبوده. حداقل تو کشور خودمون نه
صبح داشتم برای صبحونه املت درست میکردم که دادِ پدرم رفت هوا. قسمتی از کیسه برنج، تیره شده بود و بوی سرکه می داد. انگشت های اتهام فوراً نیم وجبی رو نشونه گرفت. نیم وجبی علاقه ی زیادی به قاطی کردن ادویه ها و مواد مختلف با همدیگه داره و اینجوری فکر میکنه تونسته یه ترکیب شیمیایی خفن بسازه. (شاید این از عوارض جانبی تماشای سریال Breaking Bad باشه😅). کسی با حکم صادر شده مخالفتی نکرد و بلافاصله علیه نیم وجبی پرونده قضایی تشکیل شد. قرار شد بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار بشه، با یه سلام و احوال پرسی گرم روبرو بشه :(
قرار شد برنج هارو روی یه سینی بریزیم تا اون قسمتیش که خراب نشده رو جدا کنیم. وقتی داشتیم گونی برنج رو خالی میکردیم، یهو یه پلاستیک از داخل کیسه افتاد بیرون. توی پلاستیک یه کاهوی فاسد شده بود که مایع تیره رنگی ازش بیرون زده بود. معلوم شد علت تیره شدن کیسه، یه کاهو بوده. کاهویی که قرار بوده برای سالاد استفاده بشه و برای اینکه خورده نشه، توی کیسه گذاشتنش و بعد یادشون رفته بردارنش. در نتیجه ثابت شد شیمی دان خونه ی ما بی گناه بوده :)
بعد این اتفاق، یه سر به دانشمندمون زدم. روی تختش غرق خواب بود. بی خبر از همه جا 😪
بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم. و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝 نیم وجبی از خواب بیدار شد: + چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم" قابلی نداشت 🙂↕️🌹 چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/
بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶♂️ و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته خدایا خودت رحم کن 💀
لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»
«می دونم»
سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»
«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»
«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»
به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...
دیشب برای عید قربان خونه ی فامیل دعوت بودیم. داشتم هندونه میخوردم که دیدم ایشون نشسته و خرطومش رو کرده توی هندونه. انگار از مکیدن خون مردم خسته شده و هوس کرده یه چیز جدید امتحان کنه 😁
پ.ن: بچه های امروز، چیزی فراتر از یه گودزیلا هستن. 🫡 توی مهمونی داشتم با یکی از عمه هام حرف میزدم. "سپهر" ، پسر عمه ۶ سالم، توی بغل عمم بود. یهو یکی از بچه های فامیل اومد همینطوری یه لگد محکم به کمر سپهر زد. سپهر گریه ش گرفت. اون بچه هم وقتی دید سپهر گریه ش گرفته، داد و هوار راه انداخت و گفت: سپهر منو اذیت کرده و خیلی بدجنسه. و شروع کرد به گریه کردن و دوید بغل مامانش :/ و همینطوری از هرچی توبیخ و تنبیه بود، جاخالی داد. نکته جالب اینجاست که از یه جایی به بعد، سپهر دیگه گریه نمیکرد ولی اون بچه هنوزم داشت زار میزد و مامانش داشت نوازشش میکرد و میگفت طوری نیست اگه سپهر بچه بدیه، باهاش بازی نکن. 😳 واقعا به امکانات بچه های امروز غبطه میخورم. میتونن یه بچه رو بترکونن و بعدشم طلبکار باشن :/ سبحان الله 🚶♂️