روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

چه دنیای کوچیکی :)

1405/3/1
18:48

روی مبل نشسته بودم و تلویزیون میدیدم. بابام داشت با لپ تاپ کار میکرد. یهو همینجوری ازم پرسید: فلانی رو میشناسی؟ 

گفتم: آره یکی از همکلاسی های دوران دبستانم بود. 

گفت: این ترم یکی از دانشجو های منه =) 

بعدش اسمش رو توی سامانه دانشگاهی گلستان جستجو کرد و عکسش رو دیدم. 

ادامه مطلب ..

وقتی ریه ها، فرشته ی نجات بدن میشن 🫁

1405/2/28
22:35

وظیفه ریه ها، فقط گرفتن اکسیژن و خارج کردن کربن دی اکسید نیست؛ کار های مهم دیگه ای هم بر عهده دارن که شاید کمتر درباره شون بدونیم: ✍
1️⃣ریه ها از بدن در برابر لخته های خونی محافظت میکنن و نمیذارن لخته های خونی وارد رگ های قلب و مغز بشن و سکته رخ بده. 🫀🧠
2️⃣ریه ها حجم زیادی خون داخل خودشون دارن و در مواقع خونریزی شدید، به کمک بدن میان و بخشی از خون خودشون رو به قلب و داخل جریان خون میفرستن تا مارو نجات بدن. 🩸 :)

📖 اکتشافی از جزوه ی فیزیولوژی مون

 

برشی از یک کتاب📖: منعطف باشیم

1405/2/24
16:53

هر چقدر انعطاف پذیری ما در ارتباط با انسان ها بیشتر باشد و تحمل مان نسبت به تعارض های رفتاری در آدم ها بالاتر برود، احتمال اینکه در ارتباط های پایدار تر و بهتری قرار بگیریم بیشتر است. برای منعطف شدن، احتیاج داریم که گاهی تحمل کنیم، کمتر حرف بزنیم و کمتر واکنش افراطی نشان دهیم. صبور تر باشید نسبت به ویژگی هایی که در آدم ها دوست ندارید. لازم نیست همیشه واکنشی نشان بدهید. آن وقت، هم در دنیای بیرون و هم در درونتان احساس آرامش بیشتری خواهید داشت.

 

پ.ن: این عزیزان چند روزیه که مهمون ما هستن :)

 

 

برشی از یک کتاب📖: وقتی هم دردی، همدردی می آورد

1405/2/20
20:48

چند روزنامه را دیدم که معلوم بود قبل از آمدن من خوانده شده بودند. 

از موری پرسیدم: تو برای دنبال کردن اخبار وقت می گذاری؟ 

موری گفت: بله، مگر عیبی دارد؟ فکر می کنی حالا که دارم می میرم، دیگر نباید از حوادث دنیا خبردار شوم؟ 

گفتم: شاید. 

موری در حالی که آهی می کشید گفت: شاید تو درست می گویی. شاید دیگر نباید آنها را دنبال کنم. چون من که دیگر زنده نخواهم بود تا از عاقبت آنها باخبر شوم؛ ولی حالا که خودم غرق درد و رنج هستم، حس می کنم بیشتر از زمان قبل به مردمی نزدیک شده ام که آنها هم در درد و رنج به سر می برند. دو شب پیش من در تلویزیون مردم بوسنی را می دیدم که به آنها شلیک می شد و آنها می دویدند و کشته می شدند. من گریه کردم. من به قدری با آنها همدردی می کنم که انگار خودم در حال درد کشیدن هستم. من هیچ شناختی نسبت به این آدم ها ندارم. من نمی توانم منظورم را درست توضیح بدهم، ولی من تا حدودی قلبم پیش آنهاست.

اشک در چشمانش حلقه زد و من تلاش کردم موضوع را عوض کنم، ولی او اشک هایش را پاک کرد و با اشاره از من خواست که راحتش بگذارم.

با خودم گفتم جای تعجب است. واقعا  که جای تحسین دارد و غیر قابل باور است. من به عنوان یک خبرنگار، با آدم های زیادی مصاحبه و گفتوگو کرده ام. حتی در تشییع جنازه ی آنها شرکت کرده ام؛ ولی هیچگاه برای آنها اشک نریخته ام. اما موری برای آدم های آن سوی دنیا اشک می ریخت. شاید مرگ بهترین وسیله ی ایجاد تعادل و جوش دهنده ی قلب ها باشد، همان وسیله ای که سبب می شود حتی افراد غریبه برای یکدیگر اشک بریزند.

رگ های هوشمند !

1405/2/18
16:39

بدن ما تا حد زیادی میتونه میزان اکسیژن خون خودش رو در حالت پایدار نگه داره. اگه میزان اکسیژن خون در یک قسمت از بدن پایین بیاد و برای مدت طولانی پایین بمونه، تعداد و اندازه ی رگ های اون قسمت بدن بیشتر میشه تا این کمبود رو جبران کنه :)   از جزوه فیزیولوژی هم چیزای قشنگی میشه نوشت.

 

پ.ن: سر تمرین زبان، به نکته جالبی رسیدم. من همیشه عددی مثل 1701 رو اینطور میخوندم:

seventeen zero one

ولی به نظر میاد حالت درست دیگه ای هم برای خوندن این عدد وجود داره:

 Seventeen O one

داشتم یه کتاب صوتی میخوندم که دیدم اینطوری میخونه

 

 

صفحه بعد