
چند روزنامه را دیدم که معلوم بود قبل از آمدن من خوانده شده بودند.
از موری پرسیدم: تو برای دنبال کردن اخبار وقت می گذاری؟
موری گفت: بله، مگر عیبی دارد؟ فکر می کنی حالا که دارم می میرم، دیگر نباید از حوادث دنیا خبردار شوم؟
گفتم: شاید.
موری در حالی که آهی می کشید گفت: شاید تو درست می گویی. شاید دیگر نباید آنها را دنبال کنم. چون من که دیگر زنده نخواهم بود تا از عاقبت آنها باخبر شوم؛ ولی حالا که خودم غرق درد و رنج هستم، حس می کنم بیشتر از زمان قبل به مردمی نزدیک شده ام که آنها هم در درد و رنج به سر می برند. دو شب پیش من در تلویزیون مردم بوسنی را می دیدم که به آنها شلیک می شد و آنها می دویدند و کشته می شدند. من گریه کردم. من به قدری با آنها همدردی می کنم که انگار خودم در حال درد کشیدن هستم. من هیچ شناختی نسبت به این آدم ها ندارم. من نمی توانم منظورم را درست توضیح بدهم، ولی من تا حدودی قلبم پیش آنهاست.
اشک در چشمانش حلقه زد و من تلاش کردم موضوع را عوض کنم، ولی او اشک هایش را پاک کرد و با اشاره از من خواست که راحتش بگذارم.
با خودم گفتم جای تعجب است. واقعا که جای تحسین دارد و غیر قابل باور است. من به عنوان یک خبرنگار، با آدم های زیادی مصاحبه و گفتوگو کرده ام. حتی در تشییع جنازه ی آنها شرکت کرده ام؛ ولی هیچگاه برای آنها اشک نریخته ام. اما موری برای آدم های آن سوی دنیا اشک می ریخت. شاید مرگ بهترین وسیله ی ایجاد تعادل و جوش دهنده ی قلب ها باشد، همان وسیله ای که سبب می شود حتی افراد غریبه برای یکدیگر اشک بریزند.










