روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

قشنگی های امروز

1405/1/25
22:00

گل آبشار طلایی در زیباترین حالت خودش D: 

یه غنچه ساناز در آستانه ی شکفتن :)

از تماشای گل ها و عکس گرفتن ازشون سیر نمیشم. توی تست شخصیت شناسی MBTI نتیجش بهم میگفت تو ISTJ هستی و توی شغل هایی مثل عکاسی نمیتونی موفق باشی؛ ولی این گل ها اینقدر زیبا آفریده شدن که اصلا معلوم نیست یکی مثل من ازشون عکس گرفته :)

 پ.ن: امروز خاله بزرگم به همراه نوه اش اومد پیشمون. نوه اش ۱۲ سالشه. باهم دوچرخه سواری کردیم. وسط دوچرخه سواری، با کلی ذوق بهم گفت یه سایت پیدا کرده که همه فیلم و سریال هارو بدون سانسور میذاره. 🚶‍♂️

همیشه ی خدا در حال دیدن فیلم های بزرگسالان و انیمه س. این دو تا هم علی برکت الله پر از صحنه های مختلف...

من واقعا دلم نمیخواد یه نفر دیگه مثل من بشه. نمیخوام به خاطر کنجکاوی توی ۱۱ ۱۲ سالگی چیزایی رو بفهمه که واقعا نیازی به دونستن اش نداره.

از طرفی درکش میکنم که از سانسور بدش میاد. منم توی ۱۲ ۱۳ سالگی وقتی تو تلویزیون میفهمیدم یه تیکه از فیلم قطع شده، خیلی ناراحت میشدم و دلم بال بال میزد که همه چیزای فیلمارو ببینم. و مطمئنم اگه به خالم بگم، شدیدا برای این طفل پر ذوق و کنجکاو، تحریم تکنولوژی وضع میکنه. نمیخوام باعث بشم اوقاتش تلخ بشه :'(

 

 

نبرد بی سر و صدا 🕷🐜

1405/1/21
15:23

بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.

سیزده به در مبارک 🌱🌸

1405/1/13
12:09

اولین گل های درخت یاس 🪻🥰

چه روز قشنگی رو برای بیرون اومدن انتخاب کردن :)

رسما پایان نوروز ۱۴۰۵ رقم خورد. این روزا زمان برای من مفهوم خودش رو از دست داده و اصلا نفهمیدم نوروز چطوری گذشت...

پ.ن: دوست دارم حداقل امروز رو بدون گوشی بگذرونم، راجب قشنگی های طبیعت بیشتر فکر کنم و تا غروب امروز، از گوشیم استفاده نکنم بجز برای عکس گرفتن. در پ.ن بعدی مشخص خواهد شد چقدر به این پیمان شخصی عمل کردم.

پ.ن۲: خداروشکر با موفقیت انجام شد🙂

برشی از یک کتاب📖: وقتی نامهربان میشویم

1405/1/12
16:19

در همه ما قدرتی وجود دارد برای تخریب، نادیده گرفتن، قضاوت و حمله کردن به دیگران. [...] اگر میدانستیم چقدر درد هایمان شبیه به یکدیگر است، بیشتر همدیگر را درک میکردیم و کمتر حمله میکردیم. اگر میدانستیم آدم ها در بیشتر مواقع نمیخواهند به ما آسیب بزنند بلکه فقط ناخواسته درد های قدیمی ما را بیدار میکنند، بیشتر صبوری میکردیم و کمتر خشم های گذشته خود را بر سرشان خالی میکردیم.

اندر احوالات عید ۲

1405/1/10
16:33

دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡

ولی خونه قشنگی داشت :)

 

پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂

 

پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.

 

پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)

 

پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش

 

پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀

 

بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)

 

 

صفحه قبل
صفحه بعد