بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.
سر کلاس فیزیولوژی، استاد گفت: مغز برای افزایش ضربان قلب، از [نور اپی نفرین] استفاده میکنه. قسمتی از اون توسط اعصاب به قلب میرن و مابقی به صورت هورمون به قلب میرسن. حالا چرا مغز همشو نمیاد با اعصاب بفرسته؟ چون سلول های قلب خیلی زیادن و اگه قرار بود برای همشون عصب باشه، عصب ها خیلی قطور تر می شدن و ضخامت گردن و ستون فقرات ما باید چند برابر بزرگتر می بود.
قبلنا همکلاسیم بهم اسپیرولینا با شیر رو پیشنهاد داد و جالب بود. امروز تصمیم گرفتم با ماست امتحانش کنم و طعم جالبی پیدا کرد. میشه گفت تا حدودی طعمش شبیه ماست و اسفناج بود. جاتون خالی :)
رسما پایان نوروز ۱۴۰۵ رقم خورد. این روزا زمان برای من مفهوم خودش رو از دست داده و اصلا نفهمیدم نوروز چطوری گذشت...
پ.ن: دوست دارم حداقل امروز رو بدون گوشی بگذرونم، راجب قشنگی های طبیعت بیشتر فکر کنم و تا غروب امروز، از گوشیم استفاده نکنم بجز برای عکس گرفتن. در پ.ن بعدی مشخص خواهد شد چقدر به این پیمان شخصی عمل کردم.
دقیقا بلافاصله بعد از خوردن دو تا کلوچه گردویی و یه تکه سوهان با چایی، یادم اومد الان لوزالمعده بیچاره من برای جذب این همه قند، باید کلی انسولین ترشح کنه و باید بیشتر مراقب باشم. الان دیگه سلطان؟ -_-
در همه ما قدرتی وجود دارد برای تخریب، نادیده گرفتن، قضاوت و حمله کردن به دیگران. [...] اگر میدانستیم چقدر درد هایمان شبیه به یکدیگر است، بیشتر همدیگر را درک میکردیم و کمتر حمله میکردیم. اگر میدانستیم آدم ها در بیشتر مواقع نمیخواهند به ما آسیب بزنند بلکه فقط ناخواسته درد های قدیمی ما را بیدار میکنند، بیشتر صبوری میکردیم و کمتر خشم های گذشته خود را بر سرشان خالی میکردیم.
دومین خونه قدیمی که برای عید ازش بازدید کردیم، خونه عموی مادرم بود. متاسفانه برخلاف خونه قبلی، اینجا نمیتونستم با صاحب خونه ارتباط خوبی برقرار کنم؛ چون صاحب این خونه، یه پیرمرد ۹۳ ساله با گوش های به شدت سنگین بود که خوندن و نوشتن هم بلد نبود 🫡
ولی خونه قشنگی داشت :)
پ.ن: یه مگس کش دست ساز 🤌😂
پ.ن۲: یه چیزی شبیه اتاق، بالای راهروی اصلیه.
پ.ن۳: یه گلیم قدیمی (موقعیت: میدونی حداقل ۷۰ سال قدمت داره ولی نمیتونی ثابت کنی)
پ.ن۴: یکی از سه تا زیرزمینش
پ.ن۵: یه میخ خیلی بزرگ و قطور💀
بعد از اون به خونه یکی دیگه از اقوام قدیمی رفتیم. اونم فضای خیلی قشنگی داشت :)