روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

پسر Core:

1405/1/8
10:37

دیروز تو مهمونی پسر عمم میگفت یکی از دوستاش گواهینامه ماشین گرفته ولی همش با موتور میومده دانشگاه. ازش پرسیده: گواهینامه موتور هم داری ؟ اونم گفته نه :/

برشی از یک کتاب📖: درمانده نباشیم

1405/1/6
23:48

اتفاق ها آن قدر که ما تحلیلشان میکنیم سخت و کشنده نیستند. هزاران آدم قبل از ما تجربه هایی مشابه داشته اند و به زندگی ادامه داده اند و هزاران آدم هم بعد از ما در تجربه هایی مشابه قرار میگیرند. زمانی که نقش درمانده را بازی میکنیم، خشمگین میشویم از دنیا و آدم هایش که چقدر در حق ما ظلم کرده اند و این خشم را با توقع داشتن از دیگران و مدام غر زدن خالی میکنیم. [...] برای اینکه از درماندگی بیرون بیاییم احتیاج به سکوت داریم. کمی به درون خود نگاه کنیم. توقعاتی که داریم را خفه کنیم و غر نزنیم. [...] حالا میتوانیم بفهمیم قرار نیست جهان از ما انتقام بگیرد. حالا متوجه میشویم هزاران آدم رد شده اند و ما هم میتوانیم رد شویم حتی با زخم ها و درد ها.

دورهمی عیدانه با چاشنی باران ❤️‍🔥🌧

1405/1/6
20:39

این بار نوبت ما بود که میزبان بقیه باشیم. ترکیب صدای بگوبخند مهمون ها و برخورد قطرات باران با زمین روح نواز بود. :)

پ.ن: شیرینی های پسته ای چقدر خاطرخواه داشتن 🤌

 

پ.ن۲: قند های مهمونی 🫠 خانم کوچولوی سمت راست فردا تولدشه D:

اندر احوالات عید

1405/1/3
20:30

اتفاقات سم عیدانه ادامه داره

با خانواده رفتیم خونه خاله ی بابام. طفلکی خیلی سنش بالاست. چند بار منو نگاه کرد و پلک زد. بعد پرسید: شما دامادشونی؟😂

 

پ.ن: رفتیم خونه مامان بزرگم تا بهشون کمک کنیم از مهمونا پذیرایی کنن. بشقابا رو که برای مهمونا چیدم، دیدم یه دختربچه اومد توی آشپزخونه و گفت بشقابش کثیفه 🥴 بشقاب جدید بهش دادم. با اینکه قضیه تمیز بودن بشقاب ها هیچ ربطی به من نداشت، خجالت کشیدم. نه تنها خجالت های خودم، که خجالت های بقیه رو هم میکشم🙂🤝

 

پ.ن۲: امروز اینقدر چای خوردم دارم شبیه چای میشم☕

صفحه قبل
صفحه بعد