روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

عید دیدنی تراز 😁

1405/1/3
12:14

عید دیدنی همیشه دوست داشتنیه؛ مخصوصا وقتی که خونه ی میزبان، یه خونه قدیمی با یه صاحب ۸۰ ساله و خوش اخلاق و شوخ طبع باشه. حس خوبی که از بودن تو خونه ی زن عموی بابام دارم رو هیچوقت توی آپارتمان خودمون احساس نمیکنم.

 

پ.ن: ظرف شیرینی ها دقیقا روبرومه. چه سعادتی ^^


پ.ن۲: زن عمو: من تو ۸۰ سال زندگیم، آدم های زیادی رو با هم آشتی دادم. خدایا یعنی میتونم ایران و بقیه هم آشتی بدم که برقمون رو نزنن؟ 🫠😂

پ.ن۳: زن عمو: فلانی، عجب پیرزن نحس و بیخودی بود. خدا رحمتش کنه 😐😂 (تخریب و تحسین هم زمان😂🤌)

برشی از یک کتاب 📖

1405/1/2
19:48

رفتار ما با آدم ها باید به سبک خودمان باشد نه شبیه رفتار آنها با ما. درون همه آدم ها، رفتار های ضد و نقیض زیادی وجود دارد. اگر بخواهیم به هر رفتار، پاسخی شخصی دهیم، به زودی ناامید می شویم [...] از خودمان شروع کنیم، برای خودمان مشخص شویم. ضد و نقیض ها را در خودمان کنترل کنیم و خشم و برداشت های شخصی خود را وارد رفتارمان نکنیم.

#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم

یه دلیل برای شکرگزاری

1405/1/2
10:58

امروز از خانوادم شنیدم که پسر عموی چهار سالم، تاندون آشیلش کوتاهه و به خاطر همین نوک پنجه ای راه میره و دو سال دیگه باید عمل کنه.

طفلکی :(

چه نعمتایی داریم که ازش بی خبریم

تصمیم گرفتم در سال ۱۴۰۵، هر روز یه زمان کوتاه برای شکرگزاری بابت نعمت هایی که خدا بهم عطا کرده کنار بذارم. امیدوارم بهش پایبند بمونم.

یه شروع قشنگ برای سال ۱۴۰۵

1405/1/1
11:56

دیروز تصمیم گرفتم برای اولین بار، سال نو رو به خانم خسروی، معلم کلاس چهارمم تبریک بگم و امروز با دیدن حجم ذوقی که کرد واقعا شگفت زده شدم 😄

متاسفانه قانون خودم درباره ارسال نکردن عکس توی مجازی رو زیر پا گذاشتم، ولی به نظرم ارزشش رو داشت :)

امیدوارم سال ۱۴۰۵ پر از این لحظات شیرین باشه برای همه مردم خوب ایران 🌺

بهبود رابطه با دخترخالم

1404/12/29
21:56

دختر خالم ۱۶ سالشه و امسال کلاس دهمیه. خیلی وقته با هم صحبت نکرده بودیم. حتی از منم ساکت تر و درونگرا تره؛ ولی این بار تو مهمونی اومد پیشم نشست و وقتی دید دارم با گوشیم بازی میکنم، ازم خواست باهم بازی کنیم و دو نفری با هم بازی کردیم. بعد ازم پرسید چه سریال هایی میبینم و رشته دانشگاهیم چه فرصت های شغلی ای داره. از کارش خوشم اومد. با حوصله بهش توضیح دادم و بعد راجب کنکورش و قلمچی راهنماییش کردم. انگار میخواستم بابت رفتار متفاوتش ازش قدردانی کنم. اونم با دقت به حرفام گوش داد. امیدوارم حرفامو جدی بگیره و از همین الان مشاور و آزمون آزمایشی بگیره تا بهترین نتیجه رو از کنکور تجربی بگیره.
در کل تجربه جالبی بود 🙂

مهمونی شب عید

1404/12/29
19:32

مهمونی ها همیشه دوست داشتنی هستن. البته به شرطی که خودت میزبان نباشی😅
از صبح باید تو کلی کار به مامانم کمک میدادم:
آماده کردن برگ های دلمه، خرد کردن گوشت، جارو کردن ایوان، تمیز کردن میز ها، دستمال کشیدن آینه ها و
گردگیری مبل ها 
واقعا خسته کننده بود
ولی دعای خیری که مامانم بعدش برام کرد >>> 

و باز هم شیمی 🙂

1404/12/29
13:03

به خاطر اتفاقات چند هفته اخیر، مجبور شدیم بیایم شهرستان. امروز وقتی داشتم دوش میگرفتم، متوجه شدم قسمتی از کف های صابون، رسوب کردن و دیگه کف نمیکنن. یکم فکر کردم و از چیزی که فهمیدم ذوق کردم😅

آب اینجا املاح زیادی داره. برای همین با صابون واکنش نشون میده و رسوبش میده. دقیقا همون چیزی که توی فصل اول شیمی دوازدهم خوندیم. 😃

اینم معادله واکنشش:

روبرو شدن با درس های دبیرستان در زندگی روزمره چقدر قشنگه :)

 

پ.ن: سرما خوردگیم خیلی بهتر شده و الان فقط یه سرفه خشک ازش مونده. خدایا شکرت 🙂🌹

صفحه قبل
صفحه بعد