اتفاقات سم عیدانه ادامه داره

با خانواده رفتیم خونه خاله ی بابام. طفلکی خیلی سنش بالاست. چند بار منو نگاه کرد و پلک زد. بعد پرسید: شما دامادشونی؟😂

 

پ.ن: رفتیم خونه مامان بزرگم تا بهشون کمک کنیم از مهمونا پذیرایی کنن. بشقابا رو که برای مهمونا چیدم، دیدم یه دختربچه اومد توی آشپزخونه و گفت بشقابش کثیفه 🥴 بشقاب جدید بهش دادم. با اینکه قضیه تمیز بودن بشقاب ها هیچ ربطی به من نداشت، خجالت کشیدم. نه تنها خجالت های خودم، که خجالت های بقیه رو هم میکشم🙂🤝

 

پ.ن۲: امروز اینقدر چای خوردم دارم شبیه چای میشم☕