کسی که ناشنوا است، از لذت گفتوگو و شنیدن صدا های دل ربا و آهنگِ خوشِ طبیعت محروم است. مردم نیز از گفتوگو با او ناتوان اند. او از اخبار و رویداد های اطرافش بی خبر است. انگار در میان جمع غایب است. [...] خدا دست ها را جفت آفریده است. اگر تک می آفرید نمیتوانست بسیاری از کار ها را انجام دهد. نجار و بنا اگر یک دستشان از کار بیوفتد، دیگر نمیتوانند کار کنند. دست ها هر دو کمک کار هم اند.
📖 از کتاب دنیای دیدنی
پ.ن: علاوه بر این دو مورد، میتونید از خدا ممنون باشید بابت اینکه مثل من، توی گوشتون یه جوش بزرگ و چرکی نزده. 🥴
ما هرچه در درونمان هست را به دنیای بیرونمان نسبت میدهیم. [...] وقتی حال ما خوب است، تصور میکنیم آدم روبرویمان، بهترین آدم دنیا است و بالعکس... [...] ما دنیا را با لنز ادراک خود میبینیم. ادراک ما، آینه ی تفکرات، عقاید و تجربیات گذشته ماست. هرچه آشفتگی های درونی ما بیشتر باشد، دنیا برای ما ناامن تر و نابسامان تر است. هر چه رابطه ما با خود سالم تر باشد، آدم ها را راحت تر میپذیریم و آدم های مهربان تر و همدل تری را تجربه خواهیم کرد. [...] بیشترین چیزی که لازم داریم تا به خود نزدیک شویم، "صداقت" است. صداقت در دیدن افکار و نظراتمان راجع به آدم ها و دنیا. هنگامی که به خود نزدیک تر شویم، از تلاش برای پیدا کردن نقطه ضعف های دیگران دست میکشیم.
هنوز فاصله زیادی با یه آدم کتابخون دارم؛ ولی سعی میکنم بهش نزدیک تر بشم. جالبه که یه وبلاگِ معرفی کتاب توی بلاگیکس، هر دوتا کتاب رو توی وبش بررسی کرده بود و منو بابت انتخابم دلگرم تر کرد :)
در همه ما قدرتی وجود دارد برای تخریب، نادیده گرفتن، قضاوت و حمله کردن به دیگران. [...] اگر میدانستیم چقدر درد هایمان شبیه به یکدیگر است، بیشتر همدیگر را درک میکردیم و کمتر حمله میکردیم. اگر میدانستیم آدم ها در بیشتر مواقع نمیخواهند به ما آسیب بزنند بلکه فقط ناخواسته درد های قدیمی ما را بیدار میکنند، بیشتر صبوری میکردیم و کمتر خشم های گذشته خود را بر سرشان خالی میکردیم.
اتفاق ها آن قدر که ما تحلیلشان میکنیم سخت و کشنده نیستند. هزاران آدم قبل از ما تجربه هایی مشابه داشته اند و به زندگی ادامه داده اند و هزاران آدم هم بعد از ما در تجربه هایی مشابه قرار میگیرند. زمانی که نقش درمانده را بازی میکنیم، خشمگین میشویم از دنیا و آدم هایش که چقدر در حق ما ظلم کرده اند و این خشم را با توقع داشتن از دیگران و مدام غر زدن خالی میکنیم. [...] برای اینکه از درماندگی بیرون بیاییم احتیاج به سکوت داریم. کمی به درون خود نگاه کنیم. توقعاتی که داریم را خفه کنیم و غر نزنیم. [...] حالا میتوانیم بفهمیم قرار نیست جهان از ما انتقام بگیرد. حالا متوجه میشویم هزاران آدم رد شده اند و ما هم میتوانیم رد شویم حتی با زخم ها و درد ها.
رفتار ما با آدم ها باید به سبک خودمان باشد نه شبیه رفتار آنها با ما. درون همه آدم ها، رفتار های ضد و نقیض زیادی وجود دارد. اگر بخواهیم به هر رفتار، پاسخی شخصی دهیم، به زودی ناامید می شویم [...] از خودمان شروع کنیم، برای خودمان مشخص شویم. ضد و نقیض ها را در خودمان کنترل کنیم و خشم و برداشت های شخصی خود را وارد رفتارمان نکنیم.
این قسمت از کتاب (تکه هایی از یک کل منسجم) عمیقا به دلم نشست: :) باید هر از گاهی رویا هایمان را بازنگری کنیم. رویا ها واقعیت را تحریف میکنند. به رویا هایتان اجازه ندهید شما را از دیدنِ دردِ واقعیت زندگیتان دور کنند. اگر در واقعیت با درد روبرو شوید، یکبار برای همیشه درد را تجربه میکنید و بعد با جریان زندگی همراه می شوید. زیبایی ها و سختی ها را می بینید و تمام شگفتی های زندگی را در آغوش میکشید؛ اما در رویا هایتان شما زجر کُش میشوید...