بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم. و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝 نیم وجبی از خواب بیدار شد: + چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم" قابلی نداشت 🙂↕️🌹 چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/
بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶♂️ و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته خدایا خودت رحم کن 💀
لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»
«می دونم»
سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»
«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»
«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»
به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...
دیشب برای عید قربان خونه ی فامیل دعوت بودیم. داشتم هندونه میخوردم که دیدم ایشون نشسته و خرطومش رو کرده توی هندونه. انگار از مکیدن خون مردم خسته شده و هوس کرده یه چیز جدید امتحان کنه 😁
پ.ن: بچه های امروز، چیزی فراتر از یه گودزیلا هستن. 🫡 توی مهمونی داشتم با یکی از عمه هام حرف میزدم. "سپهر" ، پسر عمه ۶ سالم، توی بغل عمم بود. یهو یکی از بچه های فامیل اومد همینطوری یه لگد محکم به کمر سپهر زد. سپهر گریه ش گرفت. اون بچه هم وقتی دید سپهر گریه ش گرفته، داد و هوار راه انداخت و گفت: سپهر منو اذیت کرده و خیلی بدجنسه. و شروع کرد به گریه کردن و دوید بغل مامانش :/ و همینطوری از هرچی توبیخ و تنبیه بود، جاخالی داد. نکته جالب اینجاست که از یه جایی به بعد، سپهر دیگه گریه نمیکرد ولی اون بچه هنوزم داشت زار میزد و مامانش داشت نوازشش میکرد و میگفت طوری نیست اگه سپهر بچه بدیه، باهاش بازی نکن. 😳 واقعا به امکانات بچه های امروز غبطه میخورم. میتونن یه بچه رو بترکونن و بعدشم طلبکار باشن :/ سبحان الله 🚶♂️
یک دفعه این صحنه را در ذهن خودم به تصویر کشیدم که یک روز در حالی که مشغول نوشتن مقاله ام هستم، قلبم از حرکت می ایستد، از روی میز کارم به زمین می افتم و نوشته ام نصفه کاره خواهد ماند. بعد دوستان و همکارانم مشغول جمع آوری کاغذ ها می شوند و پزشکان هم جسدم را می برند. سرم را تکان دادم تا این گونه افکار از ذهنم دور شود. سکوت کردم، ولی موری به شک و دودلی من پی برده بود.
موری گفت: فرهنگ تا زمانی که مرگت نزدیک نشود، تو را به فکر کردن به این مسائل ترغیب نمی کند. ما همگی شدیدا دچار خواسته های نفسانی، خودخواهی و غرور شده ایم. مرتب در فکر شغل، خانواده، پول، پرداخت قسط، ماشین جدید، تعمیر شوفاژ خراب و... هستیم و در حقیقت خودمان را گرفتار هزاران کار کوچک کرده ایم. فقط به این دلیل که زندگی را ادامه دهیم و پیش برویم. هیچ وقت یاد نگرفته ایم که لحظه ای هم توقف کنیم و نگاهی به پشت سر خود بیندازیم و زندگی خود را بررسی کنیم و از خود بپرسیم، آیا واقعا زندگی فقط در همین چیزها خلاصه می شود؟ یعنی همه ی چیزی که من از زندگی توقع دارم، همین است؟ آیا در این میان چیزی گم نکرده ام؟
موری سکوتی کرد و گفت: تو به کسی احتیاج داری که تو را در این مسیر هدایت کند. این مسئله به خودیِ خود اتفاق نمی افتد.
منظورش را فهمیدم. همه ی ما در زندگی به یک راهنما محتاجیم. و راهنمای من در مقابلم نشسته بود...
بچه ها چندین بار الکی سر کلاسش گفتن صدا نیست و اونم باورش شد و کلاس رو تعطیل کرد. بعدش انگار فهمید و دیگه رسما قاطی کرد. گفت شما باید تا مرداد بیاین سر کلاسم. (در حالی که تیر امتحان میدیم و ترم تموم میشه :/)
امروزم قرار بود کلاس جبرانی بذاره ساعت 19:30
بچه ها اومدن سر کلاس. دیدن استاد نیست. فکر کردن کلاس کنسله. رفتن بیرون
بعد استاد یهو 19:50 دو تا فایل صوتی نیم ساعته فرستاد تو ایتا
گفت تا 20:20 وقت دارید خلاصه شو بنویسید و برام بفرستید :/
من که حتی یدونه غیبت ندارم و همیشه خلاصه هامو مرتب و به موقع براش میفرستادم و حتی تکلیف اختیاری انجام میدادم، از این یکی خبر نداشتم :(
کاش دلش به رحم بیاد. کاش به خاطر عدم سوء پیشینه ای که دارم ازم نمره کم نکنه
ولی در همین حین، یه دفعه یادم میاد استاد اصلا شوخی نداره و سه تا از دانشجو هارو تا همین الان انداخته