روزمرگی ها

روح بلاگفا شاد 🚶‍♂️💔

در میانه ی بهار و چشم انتظار تابستان

1405/2/10
18:46

نوخوشه هایی که تا همین دو هفته پیش اندازه ی یه بند انگشت بودن، حالا جوری قد کشیدن که آدم از قدرت خدا حیرت میکنه :) انگار برای رسیدن تابستون عجله دارن. 

پ.ن: روز ملی خلیج همیشه فارس گرامی باد 💓🌊

 

 

رسیدن عادت تمرین زبان به 150 روزگی 🎯

1405/2/9
12:01

آذر پارسال بود که {احساس ناکافی بودن} و {سردرگمی های فکری} باعث شد به این نتیجه برسم که نیاز به یه حرکت مثبت و پیوسته توی زندگیم دارم. و شروعش کردم. توی بلاگفا 50 روزه شدنش رو جشن گرفتم. بعد از اینکه جنگ شد و بلاگفا ترکید، توی بلاگ اسکای از 100 روزگیش گفتم. و بعد از اینکه بلاگ اسکای هم منهدم شد، اینجا 150 روزگی نهال استمرار رو جشن میگیرم :) ایشالا هممون بتونیم استمرار و عادت های مفید رو توی زندگیمون جا بدیم 🌱

امیدوارم بتونم 200 روزگیش رو ببینم. و فراتر از اون...

پ.ن: چند روزیه که تصمیم گرفتم طی یک حرکت انقلابی، برای بهتر یاد گرفتن گرامر، جزوه بنویسم. حالا کسی که همیشه از جزوه نوشتن و جزوه خوندن فراری بود، داره خودش داوطلبانه برای یادگیری بهتر جزوه مینویسه 😂 خیلی چیزا نسبت به سه چهار سال پیش در من عوض شده...

برشی از یک کتاب📖: ندانسته های مفید

1405/2/8
14:43

می دانی اگر انسان می دانست چقدر عمر می کند چه می شد؟ زندگی برای او تلخ و ناگوار می شد؛ چون عمر خودش را کوتاه و وقت مرگ خود را نزدیک می دید. مثل کسی که سرمایه اش از دستش رفته یا در حال از دست رفتن است، همیشه در غم تنگدستی و در ترس نابودی مال بود. ترس از خالی شدن کیسه ی زندگانی، برای انسان، از ترس خالی شدن خزانه ی پول و طلا بیشتر است؛ زیرا کسی که مالش از دست می رود، امید دارد که باز کار می کند و به دست می آورد، اما کسی که مرگش را نزدیک می بیند، ناامیدی بر او چیره می شود. از طرف دیگر، اگر انسان بداند قطعا عمرش طولانی است، دیگر کسی جلودارش نخواهد بود...

 

پ.ن: خداروشکر که بعضی چیزا رو نمیدونیم :)

پ.ن2: داشتم زبان میخوندم که کلمات جالبی رو کشف کردم. شبیه هم خونده میشن ولی معنی شون متفاوته.

Costume: لباس محلی

Custom: سنت، رسم

سلام صبح بخیر 🌱

1405/2/7
11:37

برشی از یک کتاب 📖: نعمتِ نوشتن | درباره ی همین نوشتن فکر کن. ما خبر های گذشتگان را از نوشته هایشان میخوانیم و میدانیم و اخبار خودمان را با همین نوشتن برای آیندگان باقی میگذاریم. انسان با نوشتن، میتواند معاملات و حساب و کتابش با دیگران را تنظیم کند. اگر نوشتن نبود، چیزی از تاریخ به دست ما نمیرسید. انسان نمیتوانست نامه یا پیامی به دیگران بفرستد. [...] اگر خدا به انسان زبان گویا و ذهن ادراک کننده نداده بود و انسان مثل سایر حیوانات نمیتوانست سخن بگوید، اگر دست و انگشتان او اینگونه نبود، چگونه میتوانست بنویسد؟ میبینی که حیوانات توان سخن و نوشتن ندارند؛ پس اصل این توان و امکانات، همه از سوی خدای توانا است که به آفریده ی خود لطف کرده است.

از مشکلات درمانگاه ها

1405/2/6
20:57

هفته پیش، رفتم دکتر گوش. منشی بهم گفت نیازی نیست برای مراجعه بعدیت نوبت بگیری. 

منم امروز شاد و خوشحال رفتم پیش ایشون و حرفشون رو بهشون یادآوری کردم. 

ولی ایشون گفت: نه من کِی این حرفو زدم؟ 😇 الان برات نوبت میزنم آخر همه برو داخل. 

من شماره ۳۰ بودم و شماره ۲۰ رفته بود داخل. نوبت داشت به شماره من نزدیک میشد که یهو شماره ۱۶ از راه رسید. رفت داخل و تا یه ربع بعد نیومد بیرون 🥴

یکم که گذشت، از شماره های ۱۷ و ۱۸ هم رونمایی شد :/

بعد نوبت شماره ۲۶ بود که بره داخل

ایشون داشت دستگیره در رو لمس میکرد که یه نفر دیگه گفت: شماره ی منم ۲۶ عه 🫤

از قرار معلوم، خانم منشی به دو نفر این شماره رو داده بود. بعد معلوم شد که شماره ۲۷ هم به دو نفر داده 😑 

وقتی مردم با کلافگی رفتن سراغ منشی، خانم منشی شونه هاشو انداخت بالا و گفت: پیش میاد دیگه 🙄 

حس میکنم قراره تا نیمه شب اینجا باشم

 

پ.ن: شماره ۱۲ هم از راه رسید 🤓

پ.ن۲:  مطمئنا اگه بگم یکی دیگه مثل من شماره ۳۰ عه هیچکس باور نمیکنه. خدایا لطفا بهم بگو این یه دوربین مخفیه 😭

 

پ.ن۳: خسته و ناراحت داشتم از درمانگاه بیرون میرفتم که ایشونو با قیافه ی بانمکش دیدم =)

 

 

غروب زیبای امروز 🌃🌌

1405/2/4
22:36

آسمون امروز شبیه یه بوم نقاشی بود 🤩 هر چی سعی کردم نتونستم عکس قشنگی بگیرم. شاید به خاطر اینکه دور تا دورم پر از آپارتمان های بلنده؛ ولی یکی از دوستای با محبت دبیرستانم از روی پشت بوم عکس گرفت و برام فرستاد :دی ظاهرا ایشونم به عکاسی خیلی علاقه داره :)

 

پ.ن: برام خیلی جالب بود که دوستم بدون اینکه ازش چنین چیزی بخوام، این کارو انجام داد.

انگار توی اون زمان، هر دوتامون داشتیم به عکس گرفتن از این آسمون زیبا فکر میکردیم. به صورت هم زمان :)

پ.ن2: آخه چطور ممکنه این همه عکس برای یه آسمون باشه؟ اگه کنار هم ببینیش، قشنگ تر هم میشه :))))

 

 

 

 

امیدواری در سهمگین ترین امواج زندگی 🌊

1405/2/4
14:59

بیماری ALS، اکثرا از پا شروع میشود و رفته رفته به قسمت های بالای بدن می رسد؛ به گونه ای که کنترل عضلات از دستت خارج می شود و دیگر قادر نخواهی بود که درست بنشینی، و در آخر هم اگر زنده بمانی، گلو را سوراخ می کنند و از طریق لوله ای که داخل آن قرار میدهند، می توانی نفس بکشی. در حالی که روحت هنوز به طور کامل هوشیار است و درون یک پوستین معلول زندانی شده است. [...] در آن موقع، موری مرتب روی صندلی چرخدار بود. او دیگر به اینکه پرستار ها او را مثل گونی سنگینی از صندلی روی تخت می گذاشتند و از تخت روی صندلی، عادت کرده بود. در وقت غذا خوردن سرفه می کرد و نمی توانست به راحتی غذا را بِجَود. پاهایش دیگر قادر به حرکت نبودند و او هرگز نتوانست دوباره پیاده روی کند. ولی با همه ی این ها، حاضر نبود کوچکترین غم و افسردگی به خود راه بدهد و به نوعی روحیه اش ضعیف شود و تسلیم شود. در عوض افکار جذاب و نابی در وجودش حاصل شده بود. او همه افکارش را روی کاغذ ها، پاکت نامه، پوشه ها و پد آمپول یادداشت می کرد. او فلسفه های مختلف در مورد «زندگی زیر سایه ی مرگ» را در قالب جملات قصار و حکمت آمیز می نوشت: «هر چیزی را که می توانی انجام دهی و هر چیزی که نمی توانی به انجامش برسانی، همه را بپذیر.»، «گذشته را همان گونه که سپری شده قبول کن، بدون آنکه بخواهی آن را انکار کنی، یا از آن فراری باشی.»، «خودت و دیگران را ببخش و هیچ گاه فکر نکن که دیر شده.»

 

📖 از کتاب سه شنبه ها با موری

پ.ن: خانواده بالاخره سهم منو از خوشگذرونی هاشون اورد. بفرمایید دلمه D:

کلماتِ میان تُهی

1405/2/4
11:59

خانواده که از دیروز با فامیل بیرون بودن و با دُلمه خوش میگذروندن، امروز برگشتن خونه. میخواستم برم حموم که دیدم دارن در میزنن. رفتم تا در رو باز کنم. طبق عادت همیشگی پرسیدم «کیه؟»

نیم وجبی از پشت در گفت «خودت چی فکر میکنی؟»

درو براشون باز کردم و رفتم حموم. مکالمه ساده ای به نظر میرسید؛ ولی همینطور که سرم رو میشستم، غرق فکر شدم...

بعضی از کلماتی که استفاده میکنیم، یه جورایی بی معنی هستن.

مثلا با اینکه تصویر مهمون رو از داخل آیفون تصویری میبینیم، بازم میپرسیم «کیه؟» و اونم بدون اینکه خودش رو معرفی کنه فقط میگه «باز کن»

یا مثلا وقتی میبینیم یکی لباس پوشیده و قطعا میخواد بره بیرون، ازش میپرسیم «داری میری؟»

چرا با اینکه جواب یه سوال رو میدونیم بازم راجبش سوال میکنیم؟

سوالی که جوابش رو خودمون بدونیم که دیگه سوال محسوب نمیشه. :/

چرا حالا که دارم بهشون فکر میکنم، اینقدر آزاردهنده شدن؟ 😅

باید سعی کنم از کلمات و جمله ها بهتر استفاده کنم.

 

به هم رحم کنیم

1405/2/2
21:28

قرار بود جلسه کلاس رو ضبط کنیم. همکلاسیم ۱۰ دقیقه دیرتر کلاس رو ضبط کرد و سر همین موضوع، بچه ها شروع کردن به دعوا و تهدید کردن همدیگه جلوی استاد🤦‍♂️

متاسفانه بازم از این مدل رفتار های ناراحت کننده و خودخواهانه این اواخر دیدم.

 

دو ماه پیش کمرم درد گرفت و هر بار به یه دلیلی نتونستم برم درمانگاه. چند روز پیش که رفتم، منشی گفت بیمه ی منو قبول نمیکنه؛ چون از ماه بعد، قراره تعرفه ها گرون تر بشن و دکترا حاضر نیستن با تعرفه های این ماه منو معاینه کنن :/ باز مشکل من خیلی جدی نبود؛ ولی اون بیچاره ای که کارش اورژانسیه و پول ویزیت آزاد نداشت باید چیکار میکرد؟ :'( 

 

امروزم توی وبلاگ یه نفر، راجب مسئول داروخونه ای خوندم که با وجود اینکه میدونست نوزاد ها غیر از شیر خشک چیز دیگه ای نمیتونن بخورن؛ ولی علاوه بر گرون فروشی، کمتر از نیاز خانواده ها میفروخت...

 

 

صفحه قبل
صفحه بعد