خانواده که از دیروز با فامیل بیرون بودن و با دُلمه خوش میگذروندن، امروز برگشتن خونه. میخواستم برم حموم که دیدم دارن در میزنن. رفتم تا در رو باز کنم. طبق عادت همیشگی پرسیدم «کیه؟»
نیم وجبی از پشت در گفت «خودت چی فکر میکنی؟»
درو براشون باز کردم و رفتم حموم. مکالمه ساده ای به نظر میرسید؛ ولی همینطور که سرم رو میشستم، غرق فکر شدم...
بعضی از کلماتی که استفاده میکنیم، یه جورایی بی معنی هستن.
مثلا با اینکه تصویر مهمون رو از داخل آیفون تصویری میبینیم، بازم میپرسیم «کیه؟» و اونم بدون اینکه خودش رو معرفی کنه فقط میگه «باز کن»
یا مثلا وقتی میبینیم یکی لباس پوشیده و قطعا میخواد بره بیرون، ازش میپرسیم «داری میری؟»
چرا با اینکه جواب یه سوال رو میدونیم بازم راجبش سوال میکنیم؟
سوالی که جوابش رو خودمون بدونیم که دیگه سوال محسوب نمیشه. :/
همراه با کتاب های دیروز، یه چیز دیگه هم خریدم. یکی از دلایلی که دیگه حاضر به نوشتن توی دفترم نشدم، نبودن ایموجی ها بود؛ ولی به لطف این برچسب ها این مشکل حل شد. :) حالا میتونم بخشی از اتفاقات قشنگ سال جدید رو توی دفترم داشته باشم.
بین درختا مشغول قدم زدن بودم که صحنه جالبی دیدم. یه عنکبوت یکی از شاخک های مورچه نگون بخت رو گرفته بود و ول نمیکرد. نشستم و منتظر یه نبرد خونین موندم؛ ولی به جز چند بار عقب و جلو رفتن، کار دیگه ای نکردن. انگار هر دو تاشون واقعا نمیدونستن به عنوان حرکت بعدی باید چیکار کنن😂 حوصلم سر رفت و رفتم تا بعد از نهار بیام نتیجه این کارزار رو ببینم. بعد از نهار رفتم اونجا و دیدم خبری ازشون نیست. ظاهرا قضیه با بغل و آشتی به پایان رسیده بود.