دیشب برای عید قربان خونه ی فامیل دعوت بودیم. داشتم هندونه میخوردم که دیدم ایشون نشسته و خرطومش رو کرده توی هندونه. انگار از مکیدن خون مردم خسته شده و هوس کرده یه چیز جدید امتحان کنه 😁
پ.ن: بچه های امروز، چیزی فراتر از یه گودزیلا هستن. 🫡 توی مهمونی داشتم با یکی از عمه هام حرف میزدم. "سپهر" ، پسر عمه ۶ سالم، توی بغل عمم بود. یهو یکی از بچه های فامیل اومد همینطوری یه لگد محکم به کمر سپهر زد. سپهر گریه ش گرفت. اون بچه هم وقتی دید سپهر گریه ش گرفته، داد و هوار راه انداخت و گفت: سپهر منو اذیت کرده و خیلی بدجنسه. و شروع کرد به گریه کردن و دوید بغل مامانش :/ و همینطوری از هرچی توبیخ و تنبیه بود، جاخالی داد. نکته جالب اینجاست که از یه جایی به بعد، سپهر دیگه گریه نمیکرد ولی اون بچه هنوزم داشت زار میزد و مامانش داشت نوازشش میکرد و میگفت طوری نیست اگه سپهر بچه بدیه، باهاش بازی نکن. 😳 واقعا به امکانات بچه های امروز غبطه میخورم. میتونن یه بچه رو بترکونن و بعدشم طلبکار باشن :/ سبحان الله 🚶♂️
دیشب مادربزرگم برای شام دعوتمون کرده بود. من همراه خانواده نرفتم چون فرداش پرسش کلاسی داشتم. خانواده سوار ماشین شدن و رفتن شهرستان. همینکه به مقصد رسیدن و میخواستن ماشینو خاموش کنن، رادیاتور ماشین ترکید. :/ اونا هم بعد از صرف شام، ماشینو همونجا گذاشتن و با ماشین یکی از اقوام برگشتن خونه. اینکه ماشینمون بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد خراب شد، بیشتر شبیه به یه معجزه بود. اگه قرار بود وسط این مسافت 20 کیلومتری و توی جاده های تاریک و خلوت خراب بشه، اوضاع میتونست خیلی بدتر باشه. حتی تو دل تاریک ترین اتفاقات هم میشه چیزای قشنگی دید.
هفته پیش که تولد یکی از فسقلی های فامیل بود، برای هدیه ی تولدش یه تفنگ M16 خریدیم که هم تیر چسبونکی میزد، هم تیر ژله ای پرتاب میکرد و هم نارنجک پرت میکرد. لعنتی خیلی خفن بود :/
وقتی فسقلی کادوی مارو باز کرد، گفتم: "بیا تا یادت بدم باهاش کار کنی." و تفنگ رو برداشتم. مشغول راه انداختنش بودم که نیم وجبی اومد پیشم:
+متین تو انگار خیلی بیشتر از بچه ها برای باز شدن این تفنگ ذوق داری 😁
از تماشای گل ها و عکس گرفتن ازشون سیر نمیشم. توی تست شخصیت شناسی MBTI نتیجش بهم میگفت تو ISTJ هستی و توی شغل هایی مثل عکاسی نمیتونی موفق باشی؛ ولی این گل ها اینقدر زیبا آفریده شدن که اصلا معلوم نیست یکی مثل من ازشون عکس گرفته :)
پ.ن: امروز خاله بزرگم به همراه نوه اش اومد پیشمون. نوه اش ۱۲ سالشه. باهم دوچرخه سواری کردیم. وسط دوچرخه سواری، با کلی ذوق بهم گفت یه سایت پیدا کرده که همه فیلم و سریال هارو بدون سانسور میذاره. 🚶♂️
همیشه ی خدا در حال دیدن فیلم های بزرگسالان و انیمه س. این دو تا هم علی برکت الله پر از صحنه های مختلف...
من واقعا دلم نمیخواد یه نفر دیگه مثل من بشه. نمیخوام به خاطر کنجکاوی توی ۱۱ ۱۲ سالگی چیزایی رو بفهمه که واقعا نیازی به دونستن اش نداره.
از طرفی درکش میکنم که از سانسور بدش میاد. منم توی ۱۲ ۱۳ سالگی وقتی تو تلویزیون میفهمیدم یه تیکه از فیلم قطع شده، خیلی ناراحت میشدم و دلم بال بال میزد که همه چیزای فیلمارو ببینم. و مطمئنم اگه به خالم بگم، شدیدا برای این طفل پر ذوق و کنجکاو، تحریم تکنولوژی وضع میکنه. نمیخوام باعث بشم اوقاتش تلخ بشه :'(
دیروز تو مهمونی پسر عمم میگفت یکی از دوستاش گواهینامه ماشین گرفته ولی همش با موتور میومده دانشگاه. ازش پرسیده: گواهینامه موتور هم داری ؟ اونم گفته نه :/
با خانواده رفتیم خونه خاله ی بابام. طفلکی خیلی سنش بالاست. چند بار منو نگاه کرد و پلک زد. بعد پرسید: شما دامادشونی؟😂
پ.ن: رفتیم خونه مامان بزرگم تا بهشون کمک کنیم از مهمونا پذیرایی کنن. بشقابا رو که برای مهمونا چیدم، دیدم یه دختربچه اومد توی آشپزخونه و گفت بشقابش کثیفه 🥴 بشقاب جدید بهش دادم. با اینکه قضیه تمیز بودن بشقاب ها هیچ ربطی به من نداشت، خجالت کشیدم. نه تنها خجالت های خودم، که خجالت های بقیه رو هم میکشم🙂🤝
عید دیدنی همیشه دوست داشتنیه؛ مخصوصا وقتی که خونه ی میزبان، یه خونه قدیمی با یه صاحب ۸۰ ساله و خوش اخلاق و شوخ طبع باشه. حس خوبی که از بودن تو خونه ی زن عموی بابام دارم رو هیچوقت توی آپارتمان خودمون احساس نمیکنم.
پ.ن: ظرف شیرینی ها دقیقا روبرومه. چه سعادتی ^^
پ.ن۲: زن عمو: من تو ۸۰ سال زندگیم، آدم های زیادی رو با هم آشتی دادم. خدایا یعنی میتونم ایران و بقیه هم آشتی بدم که برقمون رو نزنن؟ 🫠😂
پ.ن۳: زن عمو: فلانی، عجب پیرزن نحس و بیخودی بود. خدا رحمتش کنه 😐😂 (تخریب و تحسین هم زمان😂🤌)