
ادامه

ادامه
یه سوسک جدید تو کتابخونه کشف کردم. رنگش خیلی قشنگه :)

پ.ن: شب یکی از بچه توی کتابخونه بهم کلوچه تعارف کرد. و من اینقدر خسته و گرسنه بودم که سریع تشکر کردم و یکی برداشتم خوردم. یادم رفت اول باید قبلش کلی تعارف کنم. الان احساس شرمساری میکنم 🚶
پ.ن ۲: امروز اصلا حال روحی خوبی نداشتم ولی به خودم اومدم و دیدم دو برابر دیروز که حالم خوب بوده مطالعه کردم! شرایط بد واقعا بهونس

یکی از هم اتاقیام، ورزش زورخونه میره. امروز با خودش، میل های زورخونه شو آورده خوابگاه 😂😂

یکی دیگه از دوستان هم با خودش یه چتر آورده که وقتی هوا آفتابی بود ازش استفاده کنه 🗿
اتاق عجیبیه کلا 😂
یکشنبه:
برادر در حین تمرین با میل های زورخونه رویت شد :)))

حسی که احتمالا برادر داره:

پ.ن: یکی از بچه ها میگه فامیل اجدادش، قبلا "خان تریاکی" بوده. توضیح داد که پدربزرگ و جدش توی کار خرید و فروش تریاک فعالیت میکردن. وقتی دید دارم یه جوری نگاش میکنم، سریع برگشت گفت: حالا یه وقت فکر نکنی خودمون تریاک مصرف می کردیماااا
ما فقط تاجرش بودیم خودمون نمی کشیدیم
بقیه رو معتاد می کردیم 😌😂
دوشنبه
امروز امتحان آزمایشگاه داشتیم
خیلی دوست داشتم آزمایش سنجش غلظت گلایسین به من بیوفته. خیلی ساختن این محلول ها و ترکیب کردنش رو دوست دارم. و همین شد :)
توی امتحان یکی از اینا ساختم (البته عکس قدیمیه، نمیذاشتن از گوشی سر جلسه استفاده کنیم)
همه چیز خداروشکر به خوبی پیش رفت
پ.ن: آزمایشگاه حشره شناسی دانشکده :)))


یه دانشجوی رندوم با یه ظرف آلوچه از کنارم گذشت. و با اینکه اصلا نمیشناختمش بهم تعارف کرد و بیخیال هم نمیشد. وقتی هم چند تا آلوچه برداشتم، شاکی بود که چرا کم برداشتم. به مقادیر زیادی از این افراد جهت تزریق به جامعه نیازمندیم :)
پ.ن: یکی از هم اتاقیامون بختیاریه. اگه کسی باهاش بدرفتاری کنه، کاملا جدی به سمتش یه چیزی پرت میکنه 😂 امروز یکی از بچه ها رفت رو اعصابش. اینم آماده ی شلیک شد. همه پناه گرفتن. اونی که اذیت کرده بود، ازم خواست برم شفاعت شو بکنم تا مورد اصابت قرار نگیره 😂😂😂 با برادر بختیاری صحبت کردم و فرد خاطی عفو شد 😁👍
از نقش خود به عنوان سفیر صلح بسی خرسندم 🕊
پ.ن۲: توی کتابخونه، دیدم یکی از بچه ها یه تبلت قدیمی لنوو داره. این تبلتا مال ۱۰ سال پیشن. وقتی ۱۰ سالم بود یکی از اینا داشتم :)

همینجوری تصمیم گرفتم شنبه برای بچه های خوابگاه زردآلو ببرم. بعد فهمیدم یکی از بچه ها هم برای من و بقیه، آبمیوه و کیک مافین خریده :)))

ادامه
برای خودم و دوستم شام گرفتم تا اونم بیاد و با هم بخوریم. توی شام دوستم، یه لیمو عمانی گنده جا خوش کرده. به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا، اینه که یه تیکه گوشت توی قرمه سبزی ببینی، گازش بزنی و بعد بفهمی گوشت نیست و لیمو عمانی بوده 💀
دوست دارم ببینم هم اتاقیم میتونه متوجه حضورش بشه یا نه. و اگه نفهمید و خوردش، قراره چه واکنشی نشون بده.
خواهیم دید چه میشود 🗿
+ همون اول فهمید و انداختش بیرون 🚶♂️

پ.ن: حیات وحش اینجا هر روز یه شگفتی برات داره. این یکی پشت پنجره ی کتابخونه بود. شبیه یه پیچ گوشتیه که دست و پا داره :/

پ.ن۲: امروز آزمایش های خونی CT و BT رو انجام دادیم. امروز اینقدر با لانست از انگشتم خون گرفتم که دیگه ترسم از این وسیله ریخت. 🙂
(این عکس خون توشه. اگه حالتون بد میشه باز نکنید) کلیک

بچه ها چندین بار الکی سر کلاسش گفتن صدا نیست و اونم باورش شد و کلاس رو تعطیل کرد. بعدش انگار فهمید و دیگه رسما قاطی کرد. گفت شما باید تا مرداد بیاین سر کلاسم. (در حالی که تیر امتحان میدیم و ترم تموم میشه :/)
امروزم قرار بود کلاس جبرانی بذاره ساعت 19:30
بچه ها اومدن سر کلاس. دیدن استاد نیست. فکر کردن کلاس کنسله. رفتن بیرون
بعد استاد یهو 19:50 دو تا فایل صوتی نیم ساعته فرستاد تو ایتا
گفت تا 20:20 وقت دارید خلاصه شو بنویسید و برام بفرستید :/
من که حتی یدونه غیبت ندارم و همیشه خلاصه هامو مرتب و به موقع براش میفرستادم و حتی تکلیف اختیاری انجام میدادم، از این یکی خبر نداشتم :(
کاش دلش به رحم بیاد. کاش به خاطر عدم سوء پیشینه ای که دارم ازم نمره کم نکنه
ولی در همین حین، یه دفعه یادم میاد استاد اصلا شوخی نداره و سه تا از دانشجو هارو تا همین الان انداخته

روی مبل نشسته بودم و تلویزیون میدیدم. بابام داشت با لپ تاپ کار میکرد. یهو همینجوری ازم پرسید: فلانی رو میشناسی؟
گفتم: آره یکی از همکلاسی های دوران دبستانم بود.
گفت: این ترم یکی از دانشجو های منه =)
بعدش اسمش رو توی سامانه دانشگاهی گلستان جستجو کرد و عکسش رو دیدم.