ویدئو اول: این یه پروتئینه به اسم کینزین که مثل یه پستچی، مواد مختلف رو توی سلول جابجا می کنه. کینزین برای حرکت داخل سلول، از دو بخش پا مانند استفاده می کنه و حرکتش شبیه قدم زدن انسانه !
ویدئو دوم: زمانی که ما مطلب جدیدی رو یاد می گیریم، اتصالات جدیدی بین نورون های مغز شکل می گیره. درست مثل همین الان...
آدمیزاد همینطوری به دنیا اومدنش با گریه شروع میشه و رفتنش هم با گریه است، واقعا چطور از من انتظار دارن به دنیا لبخند بزنم؟! سن ۶ سالگی برای خالی شدن جای پدر از زندگیت واقعا سن کمیه؛ ولی من قبل از یاد گرفتن الفبا، ناچار شدم زندگی در نبودن عزیزترین فرد زندگیم رو یاد بگیرم. برای جور کردن دخل و خرج مدرسه ای که طبق قانون باید رایگان می بود و بستن دهن صاحبخونه ای که فریاد هاشو مثل پتک بر سر مادرم می کوبید، سر کار رفتم. به خاطر کار سخت مکانیکی، تکالیف مدرسه ام روی هم تلنبار میشد و رد خطکش فلزی معلم روی دستام نقش بسته بود. از سمت دیگه خستگی و بیخوابی باعث میشد نتونم از پس شاگرد مکانیکی بودن به خوبی بر بیام و مجبور بودم غر زدن های صاحب مغازه رو در ازای دستمزد ناچیزی تحمل کنم. ماشینای مختلفی به این مغازه ی تاریک و دود گرفته سر می زنن. بعضیاشون واقعا قشنگن. یادم نمیاد هیچوقت توی محله مون از اینا اومده باشن. یعنی صاحب هاشون کجا زندگی می کنن؟ اصلا صاحب همین ماشین میدونه واشر سرسیلند چیه و به چه دردی می خوره؟ میدونه ترمز های ماشینش چطوری کار می کنه؟ بعد، از فکر های بچگانه ای که به سرم خطور میکنه بغض می کنم: واقعا اهمیتی هم داره که بدونه؟ حتی اگه ندونه، با پولش هزار تا تعمیرکار رو دور خودش جمع میکنه. "علم بهتر است یا ثروت"؟ شوخیت گرفته آقا معلم؟! اما در زنگ انشای فردا که نوشته های بچگانه مون رو درباره ی این جمله ی زوار در رفته می خونیم، همان چیزی رو می خونم که معلم دوست دارد بشنود. بعید می دونم نتیجه گیری های تلخ و بی حاصل من سودی به حال کسی داشته باشه...