لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»

«می دونم»

سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»

«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»

«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»

به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...