بیماری ALS، اکثرا از پا شروع میشود و رفته رفته به قسمت های بالای بدن می رسد؛ به گونه ای که کنترل عضلات از دستت خارج می شود و دیگر قادر نخواهی بود که درست بنشینی، و در آخر هم اگر زنده بمانی، گلو را سوراخ می کنند و از طریق لوله ای که داخل آن قرار میدهند، می توانی نفس بکشی. در حالی که روحت هنوز به طور کامل هوشیار است و درون یک پوستین معلول زندانی شده است. [...] در آن موقع، موری مرتب روی صندلی چرخدار بود. او دیگر به اینکه پرستار ها او را مثل گونی سنگینی از صندلی روی تخت می گذاشتند و از تخت روی صندلی، عادت کرده بود. در وقت غذا خوردن سرفه می کرد و نمی توانست به راحتی غذا را بِجَود. پاهایش دیگر قادر به حرکت نبودند و او هرگز نتوانست دوباره پیاده روی کند. ولی با همه ی این ها، حاضر نبود کوچکترین غم و افسردگی به خود راه بدهد و به نوعی روحیه اش ضعیف شود و تسلیم شود. در عوض افکار جذاب و نابی در وجودش حاصل شده بود. او همه افکارش را روی کاغذ ها، پاکت نامه، پوشه ها و پد آمپول یادداشت می کرد. او فلسفه های مختلف در مورد «زندگی زیر سایه ی مرگ» را در قالب جملات قصار و حکمت آمیز می نوشت: «هر چیزی را که می توانی انجام دهی و هر چیزی که نمی توانی به انجامش برسانی، همه را بپذیر.»، «گذشته را همان گونه که سپری شده قبول کن، بدون آنکه بخواهی آن را انکار کنی، یا از آن فراری باشی.»، «خودت و دیگران را ببخش و هیچ گاه فکر نکن که دیر شده.»

 

📖 از کتاب سه شنبه ها با موری

پ.ن: خانواده بالاخره سهم منو از خوشگذرونی هاشون اورد. بفرمایید دلمه D: