دیشب برای عید قربان خونه ی فامیل دعوت بودیم. داشتم هندونه میخوردم که دیدم ایشون نشسته و خرطومش رو کرده توی هندونه. انگار از مکیدن خون مردم خسته شده و هوس کرده یه چیز جدید امتحان کنه 😁

پ.ن: بچه های امروز، چیزی فراتر از یه گودزیلا هستن. 🫡 توی مهمونی داشتم با یکی از عمه هام حرف میزدم. "سپهر" ، پسر عمه ۶ سالم، توی بغل عمم بود. یهو یکی از بچه های فامیل اومد همینطوری یه لگد محکم به کمر سپهر زد. سپهر گریه ش گرفت. اون بچه هم وقتی دید سپهر گریه ش گرفته، داد و هوار راه انداخت و گفت: سپهر منو اذیت کرده و خیلی بدجنسه. و شروع کرد به گریه کردن و دوید بغل مامانش :/ و همینطوری از هرچی توبیخ و تنبیه بود، جاخالی داد. نکته جالب اینجاست که از یه جایی به بعد، سپهر دیگه گریه نمیکرد ولی اون بچه هنوزم داشت زار میزد و مامانش داشت نوازشش میکرد و میگفت طوری نیست اگه سپهر بچه بدیه، باهاش بازی نکن. 😳 واقعا به امکانات بچه های امروز غبطه میخورم. میتونن یه بچه رو بترکونن و بعدشم طلبکار باشن :/ سبحان الله 🚶♂️










